تبليغاتX
دوباره دل هواي باتو بودن كرده


دوباره دل هواي باتو بودن كرده

حرفي نو از جنس دل

سلام  به تو اي صاحب ما

سلام امام رضا(ع)

 يقين دارم كه از اعمال زشت من  غضبناكي

 چه خواهي كرد اي درياي رحمت با كف خالي

 

نمي دونم چي مي خوام بگم ولي دلي دارم  پراز درد

نمي دونم از غم روزگار بكم  يا از دوري تو

 نمي دونم براي مردم خوبمون دعا كنم  يا براي دشمناشون نفرين؟

 به خدا نمي دونم

ما فقط شمارو تو ايران داريم

شما كه  اولاد اصلح  رسول الله ايي(ص)

ميدونم همه سال  درد اعمال ما  دل ظريفتون رو مي رنجونه

ميدونم  ما خيلي بديم

اما جز مشهد و قم  مگه پناهي داريم كه به ما آرامش بده

اي امام رئوف ببخش مارو يه كم  پر رو شديم

آخه اين روزا دل مادرتون(س) و  دل اهلبيت (ع) شاداست 

ما مي خواهيم  توهمين شلوغي حرفمونو بزنيم

 به  خدا اين مردم خيلي خوبن

 روزگارشون سخته ولي دلشون  پيش شماست

آرزو دارن  هميشه بيان پابوس ولي خودتون وضعشون ميبينين

ميدونم  احوال ما  نزد شما مثل حپه انگوري دركف دستتان است

شمار قسم به خواهرتون (س)

به دل شاد مادرتون (س)

به يدونه پسرتون(ع) كه باب الحواحج است

دست رحمت خدارو روسر ما بكشين

دخترامون دم بختند و پدراشون دست تنگ

پسرامون  مرد شدن وجيبشون خالي

بچه هامون  از دين دور ميشن اگه  به ما نظر نكني

الهي جون منو امثال من فداي  يه نگاهتون

شمارو به خدا اين روزا  گذشته مارو نبينين

ما بد كرديم  غلط كرديم ديگه  قول ميديم خوب باشيم

بين ما خدا گناهاني است كه تا شما رضايت ندي خدا نمي بخشه

شمارو به  مهدي (عج) سوگند خطاي مارو پاي جونهامون نبينين

به ما نظري كنين تا بتونيم  اين نسلو كمك كنيم

به دل ما  رحم كردن رو بياموزيد

به ما  خوب بودن رو الهام كنيد

الهي  تبرك اين روزا دل مارو هم  نرم كنه 

 بولائيك  يا علي   ياعلي  يا علي

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:7 توسط محمد علی| |

علم و دانش

نمایی از مقبرهٔ علی پسر موسی واقع در حرم
نمایی از مقبرهٔ علی پسر موسی واقع در حرم

ر کتاب منتهی الآمال از ابا صلت هروی نقل شده‌است که:

«

ندیدم عالمتری از رضا و ندید او را عالمی مگر آنکه شهادت داد مثل من، مامون بارها علمای ادیان و فقها و متکلمان را برای مناظره و تکلم با رضا جمع کرد و آن حضرت بر تمام ایشان غلبه کرد و آن‌ها اقرار کردند بر فضیلت او.

 »

و همچنین در کتاب منتهی الآمال دوباره آمده‌است موسی کاظم می‌فرماید:

«

شنیدم از پدرم جعفر صادق که مکرر به من می‌گفت که:عالم آل محمد در صلب تو است و ای کاش من او را درک می‌کردم، همانا او هم نام امیر مومنان علی است.

 »

ابراهیم ابن عباس روایت کرده:

«

ندیدم هرگز رضا را که از او چیزی بپرسند و او نداند و از او داناتر ندیدم و علم کامل به گذشتگان داشت و مامون با هر سوالی که آن حضرت را امتحان می‌نمود، ایشان جواب می‌فرمودند و تمام سخنان آن حضرت و جواب‌های ایشان و مثل‌هایی که می‌آوردند برگرفته از قرآن بود.

 »

[ویرایش] جود و بخشش

رضا، بسیار احسان می‌کرد و صدقه می‌داد و بیشتر صدقات او پنهانی و در شب‌های تاریک بود.

عمر بن خلاد روایت کرد:

«

هرگاه رضا غذا میل می‌کرد، کاسه بزرگی نزدیک خود می‌گذاشت و از هر غذایی که در سفره بود از بهترین آن‌ها مقداری بر می‌داشت و در آن کاسه می‌گذاشت و امر می‌فرمود که بین بیچارگان پخش کنند.

 »

ابن شهر آشوب در مناقب، این روایت را نقل مرده‌است که:

«

رضا در خراسان در یک روز عرفه، تمام اموال خود را بخشش فرمودند.

 »

فضل بن سهل گفت:

«

آیا این غرامت است؟ آن حضرت فرمود:(بلکه غنیمت است.)پس فرمود:غرامت نشمار، البته چیزی که به آن می‌رسی اجر و کرامت است.

 »

[ویرایش] حدیث سلسلة الذهب

نوشتار اصلی: حدیث سلسلة الذهب

شیعیان حدیث‌های زیادی را منتسب به وی می‌دانند یکی از مشهورترین احادیثی قدسی منقول از وی حدیثی موسوم به سلسلة الذهب است که هنگام وداع وی با مردم شهر نیشابور در بین راه چنین گفته‌است: [۱] [۲]

«

کلمهٔ لا اله الا الله دژ استوار من است، پس هر کس در این حصار وارد شد، از عذابم محفوظ است.

 »

شیعه می‌گوید: او چند قدمی حرکت کرد و سپس برگشت و گفت:به شرط‌های آن و من از جمله شرط‌های آن هستم.مقصود رضا از شرط‌ها، اعتراف به این واقعیت است که او مانند پدرانش از سوی خدا امام و حجت است و اطاعتش بر همه واجب است.

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:25 توسط محمد علی| |

معنویت و عبادات


حرم امام رضا در مشهد

شیخ صدوق در روایتی آورده‌است: عادت امام رضا (علیه السلام) بر آن بود که شب‌ها کم می‌خوابید و غالب اوقات خود را به عبادت می‌گذراند و در یک شبانه روز، هزار رکعت نماز می‌خواند و روزه بسیار می‌گرفت و به روزه سه روز هر ماه (یعنی پنج شنبه اول ماه و پنج شنبه آخر ماه و چهارشنبه میان ماه) مداومت داشت و می‌فرمود:

«

روزه این سه روز (یعنی پنج شنبه اول ماه و پنج شنبه آخر ماه و چهارشنبه میان ماه) برابر روزه دهر است.

 »

او بسیار احسان می‌کرد و صدقه پنهانی می‌داد و بیشتر صدقات او در شب‌های تار بود.

امام رضا (علیه السلام) شب‌ها که در بستر می‌خوابید تلاوت قرآن بسیار می‌نمود و هر گاه به آیه‌ای می‌رسید که در آن یادی از بهشت و یا آتش شده بود گریه می‌کرد و از حق تعالی بهشت را طلب می‌کرد و از آتش پناه می‌جست. او در هر سه روز، قرآن را ختم می‌کرد و می‌فرمود:

«

اگر بخواهم می‌توانم در کمتر از سه روز قرآن را ختم کنم ولی هرگز از آیه‌ای نمی‌گذرم، مگر آنکه در آن تفکر می‌کنم که در چه مورد و به چه هنگام نازل گشته‌است.

 »

یکی از یاران و راویان امام رضا (علیه السلام) که نامش ابراهیم بن عباس است می‏گوید:

«

تمام سخنان امام رضا (علیه السلام) و پاسخ‏هایی که به اشخاص می‏داد و مثال‏هایی که می‏فرمود، همه آنها، بر گرفته از آیات قرآن بود.

 

 »
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:23 توسط محمد علی| |

دوران زندگی امام رضا (ع)

علی بن موسی زادهٔ جمعه ۱۹ رمضان یا نیمه ماه رمضان یا پنج شنبه ۱۱ ذیقعده یا ۱۰ رجب سال ۱۴۸ هجری در شهر مدینه بود. او ۲۴ سال وچند ماه را با پدرش به سر برد. ولی مطابق آنچه گفته شد، عمر او در روز درگذشت پدرش ۳۵ سال یا ۲۹ سال و دو ماه بوده و پس از مرگ پدرش چنانکه در مطالب السئول نیز آمده، ۲۵ سال زیسته‌است و مدت امامت او حدود ۲۰ سال طول کشید، که ۱۷ سال آن در مدینه و سه سال آخر آن در خراسان گذشت. رضا در مدینه، پس از مرگ پدر، امامت بر مردم را بر عهده گرفت، و به رسیدگی امور پرداخت، شاگردان پدر را به دور خودش جمع کرد، و به تدریس و تکمیل حوزه علمیه جدش، رییس مذهب شیعه جعفر صادق پرداخت. در طول این مدت، او در دنباله حکومت هارون الرشید را که ده سال و بیست و پنج روز بود زیست. سپس امین از سلطنت خلع شد و عمویش ابراهیم بن مهدی برای مدت بیست و چهار روز به سلطنت نشست. آنگاه دوباره امین بر علیه او شورش کرد و برای وی از مردم بیعت گرفته شد. یکسال و هفت ماه حکومت کرد ولی به دست طاهر بن حسین کشته شد. سپس عبد الله بن هارون، مامون، به خلافت تکیه زد و بیست سال حکومت کرد. در زمان حکومت مامون، آن گونه که در کتب معتبر شیعه آورده‌اند او که علاقه مردم ایران به امامان شیعه را می‌دید تصمیم گرفت رضا را مجبور کند تا از مدینه به خراسان بیاید و او را به عنوان ولیعهد و جانشین خود معرفی کند و چنان چه شیخ مفید در کتاب مسار الشیعه آورده‌است روز اول ماه رمضان روز بیعت ‏به ولایت عهدی رضا توسط مامون است، تا با این روش بتواند در بین مردم محبوبیت قابل ملاحظه‌ای پیدا کند و درضمن تصمیم داشت تا رضا را نزد خود بیاورد و کارهای او را تحت نظارت کامل خود قرار دهد.

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:21 توسط محمد علی| |

الهي شكر كه   طرح  يارانه ها   هم داره  راه  مي افته

 خدارو شكر   كه   همه  مشكلاتمون   داره حل ميشه 

خدارو شكر اين دفعه ديگه صورت   مسئله  پاك  نكرديم

 خدارو شكر كه     اين   همه    هزينه  براي آمار كرديم

به بار نشست و همه مردم رو تو كار دولت سهيم كرديم 

خدارو شكر فهميديم كارت ملي  فقط  براي بانك  نيست

 خدارو شكر  ديگه ميريم بانك  و يارانه هامون رو ميگيريم

ديگه به دولت چه كه ما مجبوريم گوشه نون  خمير بخوريم  

اگه نون گرون شده ماهم كمتر مي خوريم ميريم تو صف شير

ماشينم كه نداريم   عوضش پول بنزينشو ميدم  بابت  قبض برق

 چي بگم  ما كه نفهميديم  اگه  شما  فهميديد به ما هم بگيد

 ببخشيد ابهام تو دلم بود اينهارو نوشتم  تورو خدا دستمو بگيريد

 يا علي  

 



نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:40 توسط محمد علی| |


نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:50 توسط محمد علی| |

سلام به همه خوبهاي  روي زمين

  ا

اين دهه از قشنگترين دهه هاي  ما ايرانيان است شروعش با تولد  حضرت معصومه (س)و

ميانه اش  شاه چراغ و آخرش هم  امام رئوف آقاي ما  ايرانيان  سرور ما  و شفيع روز قيامتمون .

بياين تا مي تونيم  اين دهه از اماممون مدد بگيريم  براي همه  جوان هامون دعا كنيم براي همه مريض ها  دعا كنيم  براي دل شكسته هامون تو همه شهر هاي اين كشور بزرگ از انزلي تا  اراك تا  اليگودرز و نهران واروميه  و مشهد و خلاصه همه  مردم خوبمون براي منم  دعا كنيد                                                                                                                        

از خدا بخواهيم  به شرف و احترام اين معصومين  حاجت همه رو ختم به خير كنه  اونايي كه بچه مي خوان  اونايي كار مي خوان  اونايي كه دم بختند و اونايي كه درس مي خونن  همشونو  دعا كنيم  براي پدر مادرامون هم  دعا كنيم  راستي ميدونستين امور دنيايي تونو بايد از امام رضا و امام  جواد الائمه بخواين  پس تا محرم نيومده و موسم شادي اهل ا لبيت  پيامبر است بياين  براي همه خونه هاي مسلمونا از خدا شادي رو درخواست  كنيم  يا امام رضا(_ع) مددي كن .

 اين مطلبو تو وبلاگ يكي از دوستان به نام سبحان خوندم  دستش درد نكنه  گفتم شماهم بخونين و  دعاش كنيد

چرا به حضرت سيد امير احمد ابن موسي الکاظم (ع) شاهچراغ مي گويند؟

تا زمان امير عضدالدوله ديلمي کسي از مدفن حضرت احمد ابن موسي (ع) اطلاعي نداشت و آنچه روي قبر را پوشانده بود تل گلي بيش به نظر نمي رسيد که در اطراف آن،خانه هاي متعدد ساخته و مسکن اهالي بود. از جمله پيرزني در پايين آن تل، خانه اي گلي داشت و در هر شب جمعه، ثلث آخر شب مي ديد چراغي در نهايت روشنايي در بالاي تل خاک مي درخشد و تا طلوع صبح روشن است، چند شب جمعه مراقب مي بود،روشنايي چراغ به همين کيفيت ادامه داشت با خود انديشيد شايد در اين مکان،مقبره يکي از امامزادگان يا اولياء الله باشد،بهتر آن است که امير عضدالدوله را بر اين امر آگاه نمايم،هنگام روز پيرزن به همين قصد به سراي امير عضدالدوله ديلمي رفت و کيفيت آنچه را ديده بود به عرض رسانيد.امير و حاضرين از بيانش در تعجب شدند.درباريان که اين موضوع را باور نکرده بودند، هر کدام به سليقه خود چيزي بيان کردند.اما امير که مردي روشن ضمير بود و باطني پاک و خالي از غرض داشت فرمود:اولين شب جمعه شخصا به خانه پيرزن مي روم تا از موضوع آگاه شوم.چون شب جمعه فرا رسيد شاه به خانه پيرزن آمده و دور از خدم و حشم آنجا خوابيد و پيرزن را فرمود هر وقت چراغ روشن گرديد مرا بيدار کن .چون ثلث آخر شب شد پيرزن بر حسب معمول روشنايي پرنوري قوي تر از ديگر شب هاي جمعه مشاهده کرد و از شدت شعفي که به وي دست داده بود بر بالين امير عضدالدوله آمده و بي اختيار سه مرتبه فرياد زد: « شاه! چراغ».

 

امير بيدار شد و ناگهاني از خواب پريده و چشمش را متوجه سمتي نمود که پيرزن چراغ را به او نشان مي داد و چون علنا و آشکارا چشمش نور چراغ را ديد در شگفتي عجيب بماند و چون رو به سمت چراغ بر بالاي تل برآمد اثري از چراغ نديد و چون به پايين آمد باز نور چراغ با روشنايي زياد خود نمايي مي کرد،خلاصه اينکه امير شخصي را جهت کاوش در آن منطقه مامور مي کند و..... مقبره فرزند ارشد موسي بن جعفر(ع) حضرت شاهچراغ پيدا مي گردد و به دستور امير بر بالاي آن جايگاهي ساخته مي شود که تا امروز زيارتگاه عاشقان اهل بيت عصمت و طهارت مي باشد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:15 توسط محمد علی| |

ميلاد كريمه اهلبيت مبارك باد

:آنگاه كه قدم به قم نهادي                                   قم را شرف مدينه دادي

 حضرت در روايتى فرمود:

مَنْ زَارَ الْمَعصُومَةَ بِقُمْ كَمَنْ زَارَنى   (   لقب «معصومه» را امام رضا(ع) به خواهر خود عطا فرمود)(3)

«هركس معصومه را در قم زيارت كند،مانند كسى است كه مرا زيارت كرده »

اين لقب، كه از سوى امام معصوم به اين بانوى بزرگوار داده شده، گوياى جايگاه والاى ايشان است.

امام رضا(ع) در روايتى ديگر مى فرمايد:

هركس نتواند به زيارت من بيايد، برادرم را در رى يا خواهرم را در «قم» زيارت كند كه ثواب زيارت مرا در مى يابد.

لقب ديگر حضرت معصومه(س) «كريمه اهل بيت» است. اين لقب نيز بر اساس رؤياى صادقانه يكى از بزرگان، از سوى اهل بيت به اين بانوى گرانقدر داده شده است. ماجراى اين رؤياى صادقانه بدين شرح است :

مرحوم آيت اللّه سيّد محمود مرعشى نجفى، پدر بزرگوار آيت اللّه سيد شهاب الدين مرعشى (ره) بسيار علاقه مند بود كه محل قبر شريف حضرت صدّيقه طاهره (س) را به دست آورد. ختم مجرّبى انتخاب كرد و چهل شب به آن پرداخت. شب چهلم پس از به پايان رساندن ختم و توسّل بسيار، استراحت كرد. در عالم رؤيا به محضر مقدّس حضرت باقر(ع) و يا امام صادق (ع) مشرّف شد.

امام به ايشان فرمودند:

«عَلَيْكَ بِكَرِيمَةِ اَهْل ِ الْبَْيت ِ

يعنى به دامان كريمه اهل بيت چنگ بزن .

ايشان به گمان اينكه منظور امام (ع) حضرت زهرا(س) است، عرض كرد: «قربانت گردم، من اين ختم قرآن را براى دانستن محل دقيق قبر شريف آن حضرت گرفتم تا بهتر به زيارتش مشرّف شوم.»امام فرمود: «منظور من، قبر شريف حضرت معصومه در قم است.» سپس افزود:«به دليل مصالحى خداوند مى خواهد محل قبر شريف حضرت زهرا(س) پنهان بماند; از اين رو قبر حضرت معصومه(س) را تجلّى گاه قبر شريف حضرت زهرا(س) قرار داده است. اگر قرار بود قبر آن حضرت ظاهر باشد و جلال و جبروتى براى آن مقدّر بود، خداوند همان جلال و جبروت را به قبر مطهّر حضرت معصومه(س) داده است.»مرحوم مرعشى نجفى هنگامى كه از خواب برخاست، تصميم گرفت رخت سفر بر بندد و به قصد زيارت حضرت معصومه (س) رهسپار ايران شود. وى بى درنگ آماده سفر شدو همراه خانواده اش نجف اشرف را به قصد زيارت كريمه اهل بيت ترك كرد. (4)

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:58 توسط محمد علی| |

سلام دوستان عزيز

شهادت امام صادق (ع) را تسليت ميگم

امروز بياين با هم  كمي به وصيت امام  صادق فكر كنيم

منو هم از دعاتون فراموش نكنين 

امام در لحظه مرگ وصایایی چندی می‌نماید که برخی در امر امامت، برخی در زمینه مسائل خانوادگی و بخشی در مورد عامه است.

- به فرزندان خود فرمود: فَلا تَمُوتُنَّ اِلاُّ وَ اَنتُم مُسلِموُن؛ بکوشید که جز مسلمان نمی‌رید .

- به کسان و خویشان فرمود: اِنَّ شَفاعَتَنَا لاتَنالُ مَستَخِفّاَ بِالصَّلاةِ؛ شفاعت ما به کسی که نماز را کوچک بشمارد نمی‌رسد .

- به خانواده خود وصیت فرمود که پس از مرگش تا چند سال در موسم حج در منا برای ایشان مراسم عزاداری بر پا کنند.

- دستور دادند برای خویشان و کسان هدیه‌ای بفرستند، حتی هفتاد دینار برای حسن افطس از خویشان ایشان. حسن افطس همان کسی است که با خنجر به امام حمله کرده بود و می‌فرمود می‌خواهد آیه قرآن را در مورد صله رحم اجرا کند.

و بالاخره بخشی از وصیت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار و آرامش، حفظ زبان، پرهیز از دروغ و تهمت و دشمنی، دوری از تجاوزکار، پرهیز از حسادت و ترک معاصی و ... بود.

- درباره امام پس از خود، امام کاظم علیه السلام را برای چندمین بار منصوب کرد که ایشان در آن هنگام بر اساس سندی بیست سال داشتند.

- بخشی از سفارش‌های ایشان درباره غسل و کفن و قبر خود بود که احکام اسلامی در این زمینه وجود دارد.

- و بالاخره بخشی از وصیت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار و آرامش، حفظ زبان، پرهیز از دروغ و تهمت و دشمنی، دوری از تجاوزکار، پرهیز از حسادت و ترک معاصی و ... بود. (1)


لحظه مرگ

امام صادق علیه السلام در آخرین لحظات حیات که مرگ را نزدیک دیدند، دستور دادند که تمام خانواده و خویشان نزدیکش بر سر بالینش جمع گردند و پس از آن که همه آنان در کنار امام حاضر شدند، چشم بگشود و به صورت یکایک آنها نظر افکند و فرمود: «انّ شِفاعتنا لاتنال مستخفاٌ بالصلوة.»

این وصیت امام، دلیل آن است که در آئین اسلام، نماز جایگاهی مهم دارد، طوری که امام در آخرین لحظه‌های زندگی از میان هزاران مسئله فقط نماز را سفارش می‌کند و این نیست جز برای این که امام صادق علیه السلام هادی امت و پاسدار دین است و نماز از این دیدگاه از اهمیت فراوانی برخوردار می‌باشد.

ای سالمه! خداوند بهشت را بیافرید و بوی آن را بسیار خوش و مطبوع گردانید که از فاصله‌ای به مسافت دو هزار ساله به مشام می‌رسد، لیکن عاق و کسی که قطع رحم کرده بوی آن را احساس نمی‌کند و درنمی‌یابد.

به نظر من راز این که امام خویشاوندان نزدیکش را به نماز سفارش می‌کنند، آن است که مردم از آنان انتظار ارشاد و راهنمائی دارند، پس تبلیغ و توصیه این فریضه از زبان آنان مؤثرتر است. نکته دوم آن که نزدیکان امام و منسویان عترت نپندارند که به علت قرابت و داشتن نسبت با پیامبر از شفاعت او و اوصیای گرامی‌اش بهره‌مند خواهند بود، اگرچه در عمل به برخی از احکام سهل انگار باشند.

امام صادق علیه السلام بدین وسیله خواستند بیان کنند که خویشاوندی با پیامبر صلی الله علیه و آله اگر توأم با انجام فرائض و تکالیف دینی نباشد، سودی به آنان نخواهد داشت، بلکه این نسبت مسؤولیت ایشان را سنگین‌تر خواهد ساخت.ام‌حمیده مادر امام موسی کاظم و همسر امام صادق علیهماالسلام از این حال امام در شگفت بوده که چگونه امام به هنگام وفات نیز از این فریضه بزرگ غفلت نداشته است و هرگاه این حال امام را به یاد می‌آورده می‌گریسته است.از کارهای عجیب امام در ساعت رحلتش آن که دستور دادند برای تمام خویشاوندان نزدیکش صله و تحفه‌ای فرستاده شود و حتی برای حسن افطس مبلغ هفتاد دینار فرستاد.

سالمه کنیز و خدمتکار آن حضرت پرسید: «چگونه به مردی که با دشنه و خنجر به شما حمله آورده و قصد قتل شما را داشته است، چنین مبلغی را عطا می‌فرمائید؟»

امام در پاسخ فرمود: «می‌خواهی مشمول این آیه قرآن نباشم که فرمود: «وَالَّذینَ یَصِلُونَ ما اَمُرَاللهُ بِهِ یُوصَلَ وَ یَخَشونَ رَبَّهُم وَ یَخافُونَ سُوءِ الحِسابِ»؛ و آنان که فرمان خدا را در مورد صله رحم و دلجوئی از خویشاوندان اجرا می‌کنند و از خدایشان می‌ترسند و از محاسبه بدفرجام بیمناکند.

ای سالمه! خداوند بهشت را بیافرید و بوی آن را بسیار خوش و مطبوع گردانید که از فاصله‌ای به مسافت دو هزار ساله به مشام می‌رسد، لیکن عاق و کسی که قطع رحم کرده بوی آن را احساس نمی‌کند و درنمی‌یابد.

این وصیت امام نیز بیانگر اهمیت صله رحم است و رفتار خود امام هم اینگونه بوده که با ارحامش پیوند داشته و حتی با آنان که با او بریده و به قصد کشتنش به طرف او حمله کرده بودند به طریق نیکو رفتار کرد و مبلغی صله فرستاد، و به راستی که این، خلق و خوی انبیاء و اولیاء است. (2)

التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:50 توسط محمد علی| |

الهي  و ربي                                                                                                                    



ببخشيد مطلب گم شد  داشتم مي گفتم تنها هم بازي ما خواهر  مجيد بود و اونا  باهم خيلي خوب بودند .روز گار كودكي  روز گار شيرين و پر از راز و غصه است .  دلم  مي خواد ريز به ريز تعريف كنم ولي چكنم  كه مجيد  از من خواست  مراعات همه جوانب رو بكنم به من گفت فقط از خودمون و خودم  بگو  جوري بنويس كه  ذره ايي تو ذهن  قشنگ خواننده از خونوادم  بدي  نقش نبنده  چون اين  قصه من    است .                                                                                                                             

سال سوم دبستان هم  براي ما  خاطراتي داشت كه بسيار جالب بود

 مجيد ذاتا بچه كاري بود  و كمتر بازي مي كرد اسباب بازي هاي اون اغلب  لوازم و ابزار هاي فني بودند  براي همين تو محله بهش مي گفتند دانشمند  دوچرخه درست مي كرد كار برقي انجام ميداد  با همون بچه گي تقريبا  دوسه سال بزرگتر نشون مي داد ( از نظر هوش) يادمه يه روز داشتيم تو كوچه  الك  ودولك بازي مي كرديم .و ساعت تقريبا ده  صبح بود   يه خانم مسني از كوچه مي گذشت و داشت  زنبيل سنگيني رو  حمل مي كرد از ما خواست كمكش كنيم و مجيد به من گفت بيا براش بارشو ببريم .

باهم دو طرف زنبيل رو گرفتيم و رفتيم در راه  آن خانم به ما گفت  بچه ها بنا سراغ ندارين ؟ ومجيد هم  خوشحال گفت براي چه كاري ؟  زن بيچاره گفت مي خوام  در حياط يك ديوار يك متري بسازم و باغچه درست كنم  .

مجيد گفت ما خودمون  بلديم وبرات درست مي كنيم ..........! نمي دونم چرا ولي اون زن  نگون بخت به ما اعتماد كرد و وقتي به خانه رسيديم  مجيد مثل يه  اوستا شروع كرد  به  اون خانم  سفارش دادن : صد تا آجر ...دوتا پاكت گچ... يه پاكت سيمان ..و مقداري ماسه .....! چشمام داشت از كاسه در مي اومد اينهارو مجيد از كجا بلد بود ( البته بگم  بيشتر فاميلش بنا بودن و  شهرستاني ودر خانه اونا زندگي مي كردن ..! حتما شبها  از اونا ياد گرفته بود).نقطه جالب قصه اينجاست كه اون زن گفت تا شما برين لوازم بيارين منم ميرم خريد مي كنم و ميام

مجيد نگاهي به من كرد وگفت بريم تا دير نشده و منم  گيج دنبالش را افتادم  در راه بهش گفتم  آخه مگه ما بلديم  و اون گفت نترس من ديدم  فاميلهامون چيكار مي كنن كاري نداره ...

اومديم خونشون ورفت تو زير زمين و يه  سبد قرمز خريد داشتن  اونو برداشت و هرچي ابزار تو خونه بود ريختيم توش ..اره .. چكش..  ماله...  دستكش .. استانبولي.. علك ...   تراز و هرچي كه ميتونستيم ببريم و بعدا اسمشو بلد شدم . خيلي باحال بود لباس كار هم براي دوتاييمون برداشتيم

 مثل هميشه خواهرش از پشت پنجره نگاهمون  مي كرد  و فهميد كه  نقشه ايي داريم و مثل كاراگاهها تعقيبمون كرد   ما هم استادانه روانه كار شديم .

حالا كل ماجرا خودش يه قصه است كه براتون ميگم 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:29 توسط محمد علی| |

يا لطيف

اين همه  يك تعريف اجمالي از زندگي دوستي است كه من  تا آخر عمرم بهش مديونم  اونقدر ما به هم نزديك بوديم كه همه  باور كرده بودند برادريم  ما هم  ميگفتيم كه  برادريم فقط از مادر جداييم و از پدر دوتاييم حالا پيدا كنيد پرتقال فروش راا......................!

البته  من تا ياد دارم پدرمجيد بيمار بود و از ناراحتي قلبي رنج مي برد واين هم از شانسهاي بد دوست  من بود ؟  موضوع حرفهاي كودكانه ما هميشه تا صبح سرفه كردن اين پدر بود .  من ميديدم طفلك دوست  چقدر درد ميكشيد براي همين  هرگز از سلامت و شادابي پدرم براش نمي گفتم اون روزا  نمي فهميدم  چرا پدرش دنبال درمان نيست..؟ چرا دنبال چاره اي  نمي گردند...؟ البته امروز ميفهمم چرا  ..!  ولي آن روز...؟

مجيد دوسال  تابستان را در بقالي اسماعيل آقا به شغل شريف  گلوله سازي(گلوله زغال) مشغول بود  ومن  در شغل جيگركي  و خدا مي داندچه بسيار كرسي هايي كه از حاصل غم و گريه هاي ميثم گرم و چه  شكم هايي از خوردن  جيگر هايي كه من  خورد كرده بودم  نرم شده بود.

 

خواهر بزرگترشم كه ده ماه بامجيد فاصله داشت تنها دوست دوران كودكي ما  بود  اون مرا  هم خيلي دوست داشت و فكر كنم الان هم اون مثل ما آرزوي كودكي را  داشته باشد  اون با محبتي كه به ما داشت با حاضر نمي شد ما دوتا خيلي از بچه گي كردن دور شيم   قصه دوچرخه رو كه  براتون گفتم  همون دوچرخه اي را كه برادر وسطي  مجيد براي ما دور انداخته بود وما دوتايي با پول تو جيبي مان درستش كرده بوديم  و با اون سه تايي از كار در مي رفتيم ...! البته اينم  بگم  اين همه خلاف اون روز ما بود ببخشيد ازاين شاخه به آن شاخه مي پرم  ولي چاره ايي نيست بايد طوري بگم كه حق دوستم ادا بشه .در چند خط نسبت هايش را بگويم تا مجبور به توضيح اضافه نباشد برادر اولش در سال 1338  به دنيا آمد و به قول زن عمويهايش فقط او پادشاهي مي كرد

بعد از او دو برادر به نامهاي بهمن و جمشيد  داشت كه هرگز برايم نگفتن چرا و چگونه مردند  ولي من با عقل خودم در  ميفهميدم چرا ...؟برادر بعدي كه نفر دوم است  متولد 1340 است و بعد از او خواهرش كه متولد 1344بعد ازاين  خواهر نوبت رسيد به  مجيد نا خوانده وبي دعوت و به قول اون روزي ها از دست در رفته  كه در دي  1345 پا به عرصه ظهور گذاشت و بالاخره درسال 1350 ته تاقاري پدر  آخرين خواهرش چشم به دنيا گشود  كه  دختركي بسيار زيبا و دوست داشتني بود    و امروز آنها بدون پدر شش نفر هستند (من اجازه ندارم   نامهارو بگم ولي يه جوري قصه رو ميگم كه شما هم  سر در بيارين )

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:11 توسط محمد علی| |

يارب نظر تو بر نگردد


 روز اول مدرسه مادر مجيد  به دنبالمون آمد و ياد دارم تا ظهر هم ايستاد ولي  آقاي فردوسي (ناظم  شاه دوست) خيلي تحقيرش كرد واو  به خاطر ما هيچ نگفت سني نداشتيم ولي آن روز را خوب به ياد دارم . غيرتي تمام وجودمن و مجيد  را گرفته بود بسيار ناراحت شديم. وقتي به خانه آمدم به مادرم گفتم من ديگر به مدرسه نخواهم رفت. گفتم امروز چه جور مادر مجيد  به خاطر ما كوچك شد  و من ديدم اشك در چشمان دوستم حلقه زده بود .                                                                       

 واو هم مثل همه مادرها نصيحتم كرد به خانه مجيد آمدم و حرفهاي مادم را برايش گفتم و با خودمون عهد كرديم صبح  شجاعانه به مدرسه برويم قسم خورديم  اين حقارت را به اعماق وجود آقاي فردوسي بنشانيم و اين  اولين تصميم جدي بود كه ما در آن سن گرفتيم و بعد مي گويم  چه بلايي سرش آورديم.

هردوي ما روزگار متوسطي داشتيم آن روز ها وضع مالي مان بد نبود البته به عقل من  ولي مي ديدم كه همه خانواده نسبتا راضي هستند  خانه مجيد  اينها قديمي  بزرگ و  شلوغ بود.  در آنجا  عمو هايمش و يكي دو نفر از دوستان  پدرش زندگي مي كردند

عصر ها در حياط خانه پر از بچه بود و حوض وسط خانه ديگر جايي براي آب نداشت ظاهرا بچگي مي كرديم. ولي چندان جايگاهي هم نداشتيم يادم مي آيد پدر او  به  ميثم ميگفت: اول تابستان فقط يك هفته فرصت داري تا يك شغل مناسب پيدا كني وگرنه بايد با خودم به سركار بنايي بيايي

من از بنايي متنفر بودم. لابد ميپرسيد به من چه : آخه ما هر جا ميرفتيم با هم بوديم  و اگه اون  ميرفت منم  مجبور بودم  برم  يعني اونقدر مي گفتم  كه  مجبور شن  به منم  اجازه بدن  

راستي ببخشيد يادم رفت بگم  شغل پدرمجيد گچكاري ساختمان بود و مادرش هم قالي مي بافت. 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:49 توسط محمد علی| |

 الهي و ربي

سالها از اون روز ميگذره و مجيد هنوز كه بقال رو مي بينه  به دستهاي خودش نگاه و در مردمك چشم من  كودكي دلشكسته را جستجو مي كند
در روزگار كودكي ما خاطرات خيلي پر رنگ و صادق  در جاي خودشون  حك شدن  به طوريكه ما  وقتي با هم حرف مي زنيم  روز به روز دوران كودكي رو به ياد مياريم هر روز ظهر كه ميشدخواهر ميثم  دوچرخه رو برمي داشت و ميامد در دكان بقالي و مي گفت اسماعيل آقا  مادرم با ميثم كار داره  و به اين كلك اونو از دكان بيرون مياورد و دوتايي مي آمدن  دنبال من و با همين روش منم از دكان جيگركي  جيم مي شدم و سه تايي نيم ساعت وقت بازي داشتيم چون  بلا فاصله  بعد از نيم ساعت اسماعيل آقا زنگ مي زد خونه و همه چيز خراب مي شد

پدر مجيد  بقال گچ كار بود و در خانه هاي شمال شهر كار مي كرد  كارش هم بد نبود براي خودش هنرمندي بود  اون روزا  بعلت اينكه پدر مجيد هميشه در شهرستان كار كمي كرد  كمتر مي تونست  بچه هاشو ببينه  براي همين ميثم اكثرا خونه ما بود

راستش ساعت كار باباش طوري بود كه  صبح زود مي رفت و شب دير ميامد  به همين دليل  مجيد در هفته دوسه بار بيشتر باباشو نمي ديد

 وهميشه از اين بابت ناراحت بود

 بگذريم اون سال تابستون ما  دوتايي كار كرديم و حاصل كارمون شد تقريبا چهل تومان  يعني روزي پنج ريال  البته  پول  كمي بود ولي راضي بوديم

 من با پولم  لباس خريدم و مجيد هم داد به مادرش تا براشون  لوازم بخره .............يادمه  تعداد اونا بيشتر بود و فكر كنم از پول تابستان فقط يه شلوار نصيب مجيد  شد  البته اونم  بچه با معرفتي بود

مهر ماه سال 1353فرا رسيد و موسم مدرسه  خوشحال بوديم نه به خاطر مدرسه  بلكه به خاطر تموم شدن  سه ماه كارگري...! دوباره مدرسه ..؟مدرسه ما ...  آن هم چه مدرسه ايي  ...دبستان خاقاني و معروف به خاقاني گدا ناظمي داشت ( آقاي فردوسي) كه شاه پرست بود

نامرد مارا ساعتها در حياط نگاه مي داشت تا سرود شاهنشاهي را آن طور كه او مي خواست بخوانيم وبعد راهي كلاس ميشديم  .. گاهي وقتها خوندن سرود  تا ظهر طول مي كشيد  (بعد ها مي گويم چه بلايي سرش آوردم)بعضي روزها  تا عصر فقط سرود مي خوانديم واز درس خبري نبود.

برادر مياني  مجيد در كلاس پنجم  همان مدرسه درس مي خواند و اصلا باما   كاري نداشت  البته چرا يادم مي آيد آن روز بستني يخي خريده بود و  نصف آن را به مجيد داد ...! آن هم به اين دليل كه بايد ميرفت سر كلاس ...؟ما هم دوتايي  نصفه بستني رو  خورديم  اينو خوب يادمه  چون بعدش از ناظم كتك  خورديم   اولين روز مدرسه در مهر ماه  1353 را با خوردن يك ته  بستني و يك سيلي سپري كرديم  ميدونين  چيه ما حتي كتك خوردنمون هم   پنجاه  پنجاه بود  ياعلي  

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:15 توسط محمد علی| |

هوالطيف

دو بهار  ديگرگذشت و ما ديگر هفت ساله شديم و به مدرسه  رفتيم يادم  نميره اواين روز مدرسه  من و مجيد تنها تنها در حياط ايستاده بوديم و گريه  مي كرديم  ساعت ده  صبح بود كه مادر مجيد اومد و در پشت پنجره كلاس نظار گر ما دوتا غريب شد و ما  خيلي  خوشحال شديم  اون  روز اولين آرزوي ما   براورده شد 

 مجيد جثه كوچكي داشت ولي زرنگ بود  خوب مي فهميد  مي بايست زندگي راخودش  راهبري كند  هميشه در  حياط مدرسه  گوشه ايي مي ايستاد و با خودش فكر مي كرد  ميدونين چيه  اصلا تقدير ما با هم كلاسي هامون يكي نبود اون روزا فقر  به بيشتر زندگي ها  حاكم بود ولي به دل ما بيشتر(عجب سري است يا مولا )

اولين سال مدرسه با هزار دغدغه و مشكلات خودش به سبب  ريز بودن ما و عدم دركمون از مشكلات با كمترين دردي كه به ياد  داريم گذشت .. چون  هنوز نو پا بوديم

تا اينكه تابستان  اولين  سال تحصيلي فرا رسيد  همه خوشحال بودند ولي  اين خوشحالي براي ما  دوامي نداشت چون  ما را براي  مثل هم نوعانمون زندگي كردن  به دنيا نياورده بودند  ما و امثال ما نا خواسته پا در اين عرصه گذاشته بوديم و براي ادامه بقائ خويش بايد تلاش مي كرديم   پس از همان كودكي روانه بازار كار شد يم 

مجيد در دكان بقالي اسماعيل آقا ومن در دكان جيگركي..... از ساعت 8 صبح تا بوق شب كار  و كار .......... آن هم نه شاگرد بقال  يا جيگركي بلكه  يك پادوي تمام عيار.؟ وضع من زياد بد نبود چون  كارم  مشخص بود ولي طفلك مجيد بايد در بقالي همه كاري ميكرد  اسمش بقالي بود  و فقط جون  آدميزاد نمي فروخت.

  يادم مياد مجيد بيچاره با آن دستان كوچك و نحيفش مي بايست سيصد گوله كوچك زغال مي ساخت و  آن ها را سه تا سه تا  به هم مي چسباند تا به اندازه يك گوله بزرگ شود و روزي صد تا  از اين  گلوله ها    (قالب دست بقال )   بايد تحويل مي داد و  ا ز  ترس بقال  جرات كم كاري هم نداشت ( البته بچه ايي نبود كه  بخواد كم كاري كنه )

هميشه  ظهر كه ميشد دور چشم  اوستا هامون  دوتايي يه نوشابه نصفه رو با چه لذتي مي خورديم تازه ميفهمم چقدر با هم ندار بوديم                                                                                       

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:44 توسط محمد علی| |

يا حق


روز هاي نخستين زندگي براي كودكي كه خودش سهمي در آمدن نداشت شروع شدانگار دنيا  جايي براي او

نداشت و به همين سبب با او بناي ناساز گاري را گذاشته و تا مي توانست به اوسخت  ميگرفت  

جثه كوچك و نحيف او را به هزار بلاي بي درمان  مبتلا كرد واورا تا جايي برد كه بزرگتر هايش  ديگر اميدي به

زنده بودنش نداشتند . اورا در حياط زير درخت انجير مي گذاشتند و  مي گفتند  :سبدي رويش بگذاريد تا گربه او

را نخورد .راست مي گفتند چون گربه ها به طمع غذا دائم روي سبد بازي مي كردند و ميثم هميشه به من

ميگفت كه تا امروز از نگاه گربه مي ترسد.

چند سالي را در بستر بيماري  سر كرد و تقريبا كسي به بهبودي اش اميد نداشت  نمي دانست كه اين چه

تقديري است كه خدا برايش رقم زده ولي  به رضاي او راضي بود اوبه هرمصيبتي و با تحمل بيماريهاي سخت پا

به عرصه پنج سالگي گذاشت ولي او هرگز اين پنج سال را به حساب عمرش نياورد.

  چون مادر به جاي او زنده بود و او فقط درد مي كشيد تازه داشت مي فهميد كه دور و برش  چه خبر است

 يادم مي آيد خانواده آنها آن روزجمع شش نفره اي را تشكيل مي داد كه  شامل پدري كه  مريض احوال بود 

و   كارگر . كه معمولا از بنيه مالي اش در حد متوسط بود  ولي نسبت به شغلش   زياد ديده نمي شد

مادري رنجور و نحيف  و بسيار مهربان داشت  يادم مياد مادر ميثم  در محله به فكر همه  پير زنها هم بود و خانه

شان هميشه به روي همسايه ها باز بود همه مادوست داشتيم مادري به مهربوني مادر اون داشته باشيم

 دو برادر ويك خواهر داشت كه    هر كدام در دنياي خودشان زندگي مي كردند او و خواهرش يك سال با هم 

فاصله داشتند و همديگر را خيلي دوست داشتند

و دوست من  آن  روز كوچك ترين عضو خانه بود
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:25 توسط محمد علی| |

به نام خدايي كه همين نزديكي هاست

 

 دوستان خوبم قصه  را از نقطه ايي شروع مي كنم  كه ب بسم الله  همه ماست  بخش كودكي رو از زبان خود

دوستم و  نوجوني رو من با خاطراتش مي گويم

 مجيد

سالها پيش در گوشه اي ازاين شهر بزرگ زني دور از چشم  خانواده   با دلي شكسته   و جسمي رنجور كه از

درد  به خود مي پيچيد در كنج خانه اش به انتظار شويش لحظه شماري مي كرد او بسيار درد ميكشيد  چون

لحظه  تولد نوزادش بود زمان به كندي مي گذشت و او بسيار خسته بود  چشم اميدش به روزنه در بود ولي  

اميدي هم نداشت روز ها و شبهاي بسياري را بياد مي آورد كه  در انتظار سپري كرده بود  و به اين وضع عادت

كرده بود تن نحيف و رنجور او بار ها اين رنج را در غربت  تجربه كرده بود  ولي اين بار غصه عجيبي دلش را آزار

مي داد انگار كسي منتظر اين نوزاد نطلبيده نبود به هر صورت او را به بيمارستان رساندند و  آمدند

و اين نوزاد در غربت در بيست  وسوم دي ماه 1345 بدون دعوت پاي به عرصه وجود گذاشت

و مادرش اميد وار به او مي نگريست دوروزي گذشت و  همه يادشان رفته بود مادر با دلهره لباسهايش را

پوشيده  و آماده بود تا به دنبالش آمده و با سلام و صلوات  به خانه اش ببرند

 ولي افسوس كه تمام شوق و شادي او به غصه تبديل شده بود  ... روز  از نيمه هم گذشته بود و او ديگر

منتظر كسي نبود. پرستار داد زد يك ماشين به طرف محله مي رود   و.... مادر سراسيمه گفت من هم مي آيم

و در اوج غربت  به طرف خانه حركت كرد

وقتي به خانه رسيد  همه چيز بسيار طبيعي و عادي بود و اين نوزاد نو رسيده اولين روزش را با كوهي از تنهايي

شروع كرد

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:27 توسط محمد علی| |

يه قصه بلند ( مقدمه )

سلام دوستان

قول داده بودم  متفاوت بيام  و اومدم 

 از امروز مي خوام  قصه  بهترين دوستمو كه  تا امروز از برادرم

هم بيشتر دوستش دارم بنويسم

مو به مو

 خودش ازم خواست

 فكر كنم  چهل تا  مطلب بشه

 حال داشتين بخونين

 نظر هم بدين

 تا انشالله با كمك شما بتونم  كتاب اونو به  خواست خودش بنويسم

ميدونين اون داره دستش از دنيا كوتاه ميشه  و از من خواست   يه بار

از گذشته اش عبور كنم

منم  خواستم  با شما  از اين قصه  رد بشيم

 يا علي

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:20 توسط محمد علی| |

 تولدت مبارك مادر من

امشب وقتي به موهاي سپيدت نظاره كردم   از صافي نگاهت گذشتم

 ودر صفاي وجودت سنگيني لحظه هاي سكوت را با دنيايي ازغرور

و نجابت حس كرم

من زمزمه كلامت را در جذبه  محراب شنيدم وبا گوش جان درك كردم

كه چطور عاشقانه در حقم دعا مي كردي  و با يك دنيا احساس عاقبت به

 خيري ام را طلب نمودي

من ترا نشناختم و در اين جايگاه  عظيم  فقط مادر خواندمت

مادر من  به تو مديونم

حلالم كن

من  به پدر هم مديون بودم

نمي دانم  توانستم گامي برايش بردارم يا نه

ولي براي تو تا زنده ام  قدم بر خواهم داشت

دوستت دارم  مام  من

خداايا تواني به من عطا فرما كه در ته مانده عمرم چنان در حقش فرزندي كنم

 تا در روز محشر آنجا كه در سايه صديقه كبري قدم بر مي دارد و بهشت  زير

 پاهايش رقم مي خورد   شفاعتم كرده ودر حقم مادري كند

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 15:28 توسط محمد علی| |

 سلام دوباره

اومدم تا  اين دفعه  عاقل تر بمونم

محمدم هرگاه ه دلت هوای نزديك شدن به انديشه دوستت را كرد، به آسمان نگاه كن و

ستارگان را ببین  که همچون دل من در هوای دوست می تپند                                                                                                       

خوشبختي مثل يه پروانه است . دنبالش ندو چون پرواز مي‌كنه و ميره  اما وقتي

ايستادي مياد رو سرت ميشنه و ميشه تخم چشمات مواظبش باش ؟

                                                                      

تو باراني را دوست داري كه به زير رحمتش تورو خيس كنه  و همه وجودت عطر اونو به

خودش بگيره من باران پرستم تودريايي من امواج تو هستم اگرروزي بپرسي بازمي گويم:  

تو من هستي و من نقش تو هستم!

 محمد !!! طبق قانون بقاي  ماده شاديها هم از بين نميرن؛ بلكه فقط از دلي به دلي ديگه

 نقل  مكان مي كنن دعا كن از دلت نره اگه قرار جاش پر نشه؟

 پسر خوب وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي همين برگها بهت

بهت نفس رو هديه دادن   دوستات  از برگ برات مهم ترن  وقتي ازشون بي خبر ميشي 

دنبالشون بگرد

  ! عشق کليد شهر قلب ماست!!!

 به شرط آنکه نذاريم  قفل دلمون هرز بشه!!!! اون وقت با هر کليدي باز ش مي كنن و

و گوهرشو مي دزدن  محمدم براي دوستي بمير كه برات  تب كنه  

از داشتن دوستان خوب  خوشحالم  اميد وارم منم  بتونم دوست خوبي بمونم

  يا علي

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 13:17 توسط محمد علی| |

امروز  دوباره برگشتم 

چون خيلي حرف دارم كه مي خوام بزنم

 اين وقفه هم خوب بود وهم بد

  خوب بود تا تونستم  قربالي براي دوستانم داشته باشم

هم براي خودم خوب بود هم براي دوستان

 بعدا مفصل ميگم 

 الان اومدم تا بگم  هر روز هستم 

 يا علي  

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:29 توسط محمد علی| |


فعلا يا



    علي

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 8:55 توسط محمد علی| |

 سلام به همه دوستان خوبم

امروز اومدم  تا براي يه مدت   از همتون خدا حافظي كنم  نمي دونم  چه مدت؟

ولي تا موقعي كه دلم  بهم  بگه  بايد در خلوت خودم بمونم وبلاگمو خيلي دوست دارم ولي اگه قرارباشه بين من  و محمدم فاصله

بندازه خودم  براش مراسم تدفين ميگيرم

? امروز محمدم  با من قهر كرده  از دستم ناراحته  و بهم نميگه چرا

 فكر مي كنه من با وبلاگم بيشتر از اون  صادقم !!!!

 نمي خوام تنها بمونه ا ون جز من كسي رو نداره

 درسته  حتي سنت به يك سال هم نرسيد ولي  چكنم   با محمدم  نساختي

...................خدا حافظ همه  انديشه من  نمي دونم شايد يه روز دوباره اومدم

همتونو به خدا ميسپارم  مواظب بهشت زير پاتون باشين

تورو خدا هر كاري كه خواستين بكنين به  عاطفه و صداقت كودك درونتون  احترام بزارين

حرف راستو بايد از بچه شنيد

همتون رو به حق اين ماه عزيز به خدا ميسپارم 

اگه دلي رنجوندم  اگه بي ربط گفتم اگه تو زندگي تون  دخالت كردم منو ببخشين و با دل

درياييتون  و حلالم كنيد  عيدتونم مبارك

پايان  

                   محمد علي 23 رمضان

 شهريور88

 

 

 



نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:5 توسط محمد علی| |

بسم الله الرحمن  الرحيم

ان انزلناه  في ليلـه القدر

وما ادرائك  ما ليله ااقدر

اين ليله زهراست (س)

 ام ابيهاست

 يا  صاحب الزمان  (عج)

 عاجرك الله

سرشك از ديدگانم  دانه دانه

به دامن مي چكد در اين  شبانه

يقين دارم  حسد آهم گرفته

كه اشك من سر راهم گرفته

شب راز و نياز من به سر شد

دلم ديوانه بود ديوانه تر شد

يقين دارم كه او كرده صدايم

كه دعوت نامه دادي از برايم 

گدايم  من گدايم  من گدايم

خوشم امشب گداي اين سرايم

الهي بنده ايي شرمنده هستم

 كه من آن عهد اول را شكستم

الهي من بدم اما تو خوبي

 يقين دارم  كه ستار العيوبي

كه فعل زشت من..پنهان تو كردي 

گنه كردم  مرا رسوا نكردي

يارب يارب  يارب يارب  

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:40 توسط محمد علی| |

یه چیزی رو خواستم بگم  که خیلی آزارم میده گفتم قبل از اینکه برم احیا بگم

 ما هرکدوم تو یه باغچه کاشته شدیم و امروز یه محصولی داریم  یادمون باشه اگه دیگران از محصولمون استفاده کردن وبرامون دعا کردن نبایداینطور معنی بشه که  ما به از خود گذشتگی خاک مون بی توجه هستیم  هزارتا تشویق  خوب دوستان باید به من کمترین یاد بده که دلم  کجاست و مواظب  ظرف دلم باشم تا خدای نکرده  ترک نخوره   

 من هرچی دارم از برکت اون خاک  است ومن نسبت به خاک  گلدونم  هرگز بی  توجه نخواهم  بود  اینو گفتم تا  همه بدونن من دلمو  در اون خاک گران بها رشد دادم وازش متشکرم یا علی 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:51 توسط محمد علی| |

درسجده  اونچه خواست علی مستجاب شد

 محراب پرزخون دل................ بو تراب شد

 سیمرغ عشق از قفس آزاد گشت....  وای

 آری قسم به کعبه علی رستگار شد

پیچیده در فضای جهان بانگ تک رخ عشق

ای وای پایه های عدالت خراب شد

 کشتند چون که شیر خدارا ز قتلگه

دیگر برای کشتن حق فتحه باب شد

 علی جان  علی جان

بانگ جبریئل امین میاید از عرش برین

 اهل عالم  کشته شد مولا امیر المومنین

آمده در شان او از جانب پروردگار

 لا فتی ال علی لا سیف الا ذوالفقار

همتون به خدا میسارم شب قدر بیاین دور از کینه و ببا دل پاک برا هم دعا کنیم

 

 التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:35 توسط محمد علی| |

امان از دل زينب

امسال نمي دونم چرا ولي مارو از امامون دوركردن

دلمون ميخواست كنار خميني عزيز شب احيارو زنده كنيم

آخه ما كه امام رضا (ع) رو نديديم  ماكه علي(ع) رو نديديم

 ما كه از چشمهامون  امام زمان (عج) غايبه  مي خواستيم

جونمونو فداي امامون كنيم

 

 

 هلال يك شبه زينب فدايت

چرا ديگر نمي آيد صدايت

 

 چرا خاكستري گرديده رويت

 پريشان از چه رو گرديده مويت

 

 چرا ساكت شدي قران  ناطق

چرا پژمرده ايي اي صبح صادق

 

 پدر خيز و ببين اين طشت خونين

 جگر  پاره حسن با چشم خونين

 

دمي چشمي گشا  زين هاشمي ماه

يلي بي دست و چشم .... مشكي  پر از آه

 

ببين نور دو چشمان  پيمبر (ص)

اسير دست شمر در كنج مقتل

 

از او اينك  بپرس اي نور ديده

زتو خولي پذيرايي نموده

 

 به زينب كن نظر با يك تبسم

شده مام دو طفلان بي تجسم  

 

حلال يك شبه  زينب فدايت

به  اين حالم نگر تا بي نهايت

 

ببين اين شام.....  بي مهر و اسيري

ببين ملك  خدا را..........  در فقيري

 

نگر سجاد را درآتش و خون 

به من درسي بده بااين هياهو  

 

 محمد علی پرنژاد 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:2 توسط محمد علی| |

با تو اي يوسف زهرا

از آن ميگويم

با تو از تنهايي

با تو از بي تابي

 باتو از روزنه نور

از آن هاله  عشق

باتو از دلكده دور  از آن بار گران  

باتو اي گم شده  عشق

جدا از من و....ني

باتو از دهكده نور  از آن مي گويم

باتو از كوچه تاريك از آن كودكي ام

باتو از غصه تاريك  از آن مي گويم 

باتو اي روشني دل

تو اي نور اميد

باتو از دغدغه  يار از آن مي گويم

با تو اي دوست  كه چون قلب مني

باتو از ميكده حور از آن مي گويم

باتو اي ساقي بيدار

تو اي مرحم دل

با تواز كاسه بيمار دلم مي گويم

باتو اي محرم اسرار

اي نرگسي   ...ام

باتو از غصه بيدار  از آن مي گويم

باتو اي صاحب قدر و قدح و باده و مي

با تو از اين دل تنها  از آن مي گويم

باتو ازهرشب تاريك

ا زآن بغض غريب

باتو از دوزي اين راه  از آن مي گويم

باتو اي صاحب دل صاحب حق شاه زمان

باتو اي مهدي زهرا  (عج)  فغان مي گويم

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:33 توسط محمد علی| |

سلام دوستان

  ميدونين فردا شب شب قدر است

خيلي سخته حرف تو گلومون مونده باشه

 خيلي سخته كه نتونيم  داد بزنيم 

در حاليكه ميدونن ما چي مي خواهيم بگيم

خيلي درد داره نداتونو  تو آسمون  گم كنيد

نه ببينينش ونه بشنوين

اگه فردا شب نتونستين  حرف بزنين

 نزديك سحر كه قرآن به سر ميگيرين

به آسمون نگاه كنين

 همون جاي هميشگي

 بين دب اكبر و دب اصغر

يه ستاره بيشتر مي درخشه

اون همون نداي شماست

 بهش خيره شين

خدارو از همون نقطه ميبينين

تورو خدا هركدوم  از اون نقطه رد شدين منم دعا كنين

شما پاكين 

 دل آسمون ميلرزه وقتي گريه رو مي خندين

مواظب خودتون و دل پاكتون باشين

 از شهيد اين ماه هم كمك بگيرين

خدا اين روزا خيلي بيشتر مارو دوست داره

آخه مهمون خاصش هستيم

 وگرنه شب قدر راهمون نميداد

 همت كنيم  اين فرصت از دست نره 

ياعلي

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:17 توسط محمد علی| |

 

 خوش قرآن  ناطق

******************

ای کاش با شعر رهایی                 در قلب ها غوغا نمائیم

 

و با ورود حضرت عشق                این کلبه را دریا نمائیم

************************                              اسير سرنوشت ** 

 

 

شب قدر است خوش قرآن ناطق                         مناجاتش رسد تا صبح صادق

 

به يك شب طي ره صد ساله كرده                      سرشب تا سحر خوش ناله كرده

 

خدا گويد علي  از آن ما شد                             نبي (ص)گويد علي مهمان ما شد

 

                               يا ابالحسن  يا امير المومنين (ع)                    

 

  گوشدل  زمزمه ي ... آه شنيد                         ناله ايي از دل ..آگاه  شنيد                                          

 

بانگ مظلو ميت   شاه  شنيد                            قصه غربت او ماه شنيد                                          

 

شد دوتا فرق حق از يك ضربه...                         شاهدم ... فزت و رب الكعبه   

 

نيلگون  پيراهن كعبه رعد                                 ذكر ويرانه نشين گوشه لب

 

ناله فاطمه در نيمه شب                                  ذكر بشكسته نماز زينب

 

                                       چي ميگن اينا

 

 

                            همه گويند علي  (ع) مظلوم است                    

                     

                        اون به حق  بسته به حق محروم است

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:20 توسط محمد علی| |

سلام به همه  دلباخته هاي امام حسن (ع)

خدارو قسم ميدم به دل  شاد شده خانم

  زهرا(ع) وامام  علي(ع) همه  جونهامون رو

حفظ كنه انشالله

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:27 توسط محمد علی| |


Design By : Night Skin