تبليغاتX
دوباره دل هواي باتو بودن كرده


دوباره دل هواي باتو بودن كرده

حرفي نو از جنس دل

برگی از اندیشه یک دوست که بر جانم نشست

عشق یعنی چون محمد .......پا به راه

عشق یعنی همچویوسف ....قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن .به دست

عشق یعنی زاهد....... اما بت پرست

عشق یعنی همچو من.... دریا شدن

عشق یعنی قطره و .........دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق ..غرق خون

عشق یعنی درد و محنت .....در درون

عشق یعنی یک تبلور ......یک سرود

عشق یعنی یک سلام و .....یک درود

و اما من

عشی یعنی کوچه  های ...بی کسی

عشق یعنی یک سبد........ دلواپسی

عشق یعنی کودکی را بی ..........پدر

عشق یعنی روح .. عاشق .......دربدر 

عشق یعنی حس بودن در ........کویر

عشق یعنی..دل گه بلندی ..گه به زیر

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 9:33 توسط محمد علی| |

عید قربون رو تبریک میگم  با  تاخیر ولی  عید غدیر  را با تعجیل.....!

 به بزرگی خودتون  ببخشید

عید قربون رو دوست دارم ولی از کودکی همیشه  یه  سئوال تو ذهنم  باعث میشداز کنار این عید آروم 

بگذرم  راستش این  پندار منه و کاملا از ذهن کوچکم بیرون میاد ولی باور کنین وقتی میبنم  یه گوسفند

که روز عید قربان  سر می برند...( و میدونم  به کمال  میرسه)  چه جوری دست وپا می زنه  دوسه روزی حالم  بد میشه ؟

 تصور حال حضرت ابراهیم کار من وامثال من نیست  نمی دونم  ملائک آسمون اون روز چی کشیدن که از

خدا خواستند قربونی بفرسته ؟       شنیدم  وقتی حضرت ابراهیم پسرشو از خواب بیدار کرد و

گفت وظیفه ای رو که  خدا از خواست  چیه  ؟  حضرت اسماعیل با شوق بلند شد و همراه  پدر راه

افتاد .در محل معلوم اسماعیل ذبیح الله  به  پدر گفت  دست و پای منو ببند تا بعد از سر بریدن زیاد تلاش

نکنم و تو ناراحت نشی و ابراهیم خلیل هم  این چنین کرد.

هنگامی که  عزم  قربانی کرد اسماعیل به  پدرش گفت  یه سئوال دارم  و پدر با اشتیاق گفت  بگو

پسرم:  اسماعیل گفت بعد کشتن من  تو بیشتر درد میکشی یا من ؟

 ابراهیم گفت :به خوبی معلوم  است  .... تو......زخم  چاقو  زجر بریدن گلو و............

 اسماعیل گفت : نه بابا   تو بیشتر زجر میکشی  میدونی چرا ؟....بعد من هر روز به یادم  می افتی و

جای خالی منو میبینی و..........وهردو گریستند.

ابراهیم  با حمد  و ثنای خدا کارد  بر گلوی اسماعیل گذاشت و هر چه کرد نبرید...!  وخدا گوسفندی

فرستاد.....ابراهیم و اسماعیل بعد مراسم  ذبح قربانی به خانه  برگشتند و هاجر از همه  جا بی خبر

 سفره صبحانه را مهیا کرد .  اما...! دید پدر و پسر بسیار آشفته اند ولی سئوال نکرد .

ابراهیم  طاقت نیاورد و شروع کرد به  تعریف ما جرا....  و هاجر بی درنگ اشک می ریخت .و نگاه

میکرد گاهی  به دستان اسماعیل و جای طناب و گاهی   به  زیر گلو و خط چا قو...        ا لله اکبر

در آخر ابراهیم  گفت  : هاجر سئوالی بین من واسماعیل گذشت  تو هم   بشنو         ونظر بده ...!

و گفت آنچه اسماعیل  پرسیده بود. و ها جر هم  بی درنگ  جواب داد:  البته اسماعیل  درد بیشتری

میکشید. و هرسه  گریه  کردند .

 جبرئیل امین  نازل شد و گفت : یا ابراهیم  .... اسماعیل درست میگه  ...! داغ پسر میکشه......

 داغ پسر میکشه......؟؟؟؟

 من نمیدونم  ونمی تونم  بفهمم ملکوت عالم روز عاشورا  کجا بودند تا به خدا التماس کنن  ابا عبدالله رو

از قربانی کردن  اسماعیل  شش ماهه اش معذور کنه  ..... خدایا منو ببخش نمی تونم بفهمم   .....چرا

ابا عبدالله باید قبل از شهادت  هفتاد دو بار کشته بشه ؟

فرشته ها  تا  نظر کنین    فاطمه رو خبر کنین

این دلبر دل را ببین       عاشق و عابد رو ببین

 کجایی ای  ابراهیم  خلیل الله  

تا ببینی اسماعیل  ثارالله

  ببخشید اگه ناراحتتون کردم

واما غدیر

عید غدیر بزرگترین عید آل محمد و ارزشمندترین و والاترین عید اسلامى‏است.

 هیچ روزى در طول سال، فرخنده ‏تر و مبارك‏ تر از این روز مقدس نزد شیعیان اهل‏ بیت نیست. ‏

روز غدیر خم برترین عید امت من است . پیامبر اکرم (ص)

خداوند پس از غدیر خم برای کسی حجت و عذری باقی نگذاشت . حضرت فاطمه زهرا (س )

عیدتون مبارک

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 13:9 توسط محمد علی| |

به نام خدايي كه همين نزديكي هاست 

سلام  جناب خداي  مهربان

احتراما مي خواستم چند كلمه ايي از باب درد دل با شما صحبت كنم  و از آنجايي كه  ما بنده ها هميشه با  طلب و گلايه خدمتتون مي رسيم. بر خودم  واجب ديدم از باب  ديگري وارد صحبت بشوم.  راستش از اينكه  بزرگ شدم چندان راضي نيستم چون ديگه نمي تونم   راحت حرفمو بزنم  يعني الان متوجه شدم  كودكي تا فبل ازبلوغ چقد رخوب است اون روزها ما بچه ها از هيچ چيز و هيچ كس نمي ترسيدم راحت گله مي كردم  اصلا به من چه كه شما به دعاي پدر و مادرمو جامعه  عمل مي پوشاندي  يا نه  اصلا  به من ربطي نداشت  مصلحت در درگاه  شما   چه معني داشت  ميدوني چيه؟  خداي مهربون !! اون روزادوست داشتم  زودتر بزرگ بشوم ولي چه سود اگه ميدونستم بزرگي من رواز تو دور مي كنه  هرگز آرزو نمي كردم .

اصلا يادمه تو همیشه هواي بچه ها رو بيشترداشتي تا بزرگترها.....! دنياي او ن روزهاي ما دنياي   پر ازجسارت بود بدون ترس  سر همه  داد مي زدم  خدا و پدر ومادر هم سرم نميشد....!!  هم خوب بود هم بد  . خوب بود كه  حرفممو به كرسي مينشاندم . وبد... چون  بعدش كلي تنها ميشدم . البته اينم بگم  اون موقع ناز كش داشتم  اما  حالا چي ؟..........................همون  بچه ام  فقط زمان منو با خودش برده و تو كو چه هاي بي كسي گم شدم

ديروز داشتم  تو خيابون  را ه ميرفتم  ديدم  روي يه ديوار نوشته   : ما  از رگ گردن  به شما  نزديك تريم  :

جمله  سنگيني بود   كمي فكر كردم ديدم  تو ذهنم  حل نميشه  البته  ايمان داشتم چون متن قران بود ولي نمي دونم چرا حس نمي كردم  يعني اگه حس مي كردم كه خيلي خوبتر از الان بودم به گوشه ايي در پارك رفتم وبه گردنم  دست كشيدم   همه رگهام  يه شكل بود راستش  كمي هم دلم به حال  خودم  سوخت ديدم خیلی خنگ شدم...!  چه جوري تو اين گرداب گير كردم كه حتي با نفس كشيدنم كه هر لحظه به  دست توست اینقدر بيگانه شدم  .

البته  تو همون خدايي و موضوع  اينكه من  عوض شدم  و شايد عوضي ؟

ميدوني چيه ..؟ آدم دنيا شدم  با حماقتم ...! تورو بيشتر اوقات به پول فروختم  . گاه و بيگاه براي  هيچ از تو مايع گذاشتم و  قسم خوردم و امروز هم  مثل هميشه  طلب كارم      ...    مگه نه؟

موندم اگه واقعا قيامتي باشه...!  اندازه دنيا  طول ميكشه تا تك تك ما آدما فقط بيا يم  اعتراف كنيم.  چه برسد كه محاكمه ايي هم در كار باشد .

نمي دونم  فضولي مي كنم  يا جسارت   ؟  ولي هرچي هست از گوشه دلم  شروع شده از اونجا كه توي غربت  گم شد م. از اون گوشه ايي كه تو آينه  نجات منو كمي با زاويه جلوم نگه داشتي .......... يادته ؟

اون روزا كه  مثل مور وملخ تو زندگي ام نعمت ريختي ومنو به خودم واگذاشتي ! آره خوب به ياد دارم  با اينكه ميدونستي من همون  بچه ايي هستم كه تا شكمم سير شه سنگ انداري مي كنم . ولي اين كارو كردي  . كاش اون روز مي فهميدم در حقم  پدري  كردي  يعني شايدم فهميدم ولي خودمو به نفهمي زدم . اما ديگه اون روزا گذشت . و حالا ياد زمستونم  افتادم .

نه رويي دارم  صدات كنم ونه  لياقتي كه برات هزينه كنم . حس مي كنم  گم شدم .......... و شايدم كم

الان روزها م تند تند شب ميشه و بركت از روزي ام كم شده  ميدونم  خودم مقصرم  ولي بالاخره چي؟

توكه بابامو بردي پيش خودت ومنو در اون دوران نفهمي مجبور كردي مثل باباها باشم .  يادته ؟..حالا به من بگو برات سخته كه  يه بار ديگه بازم مثل هميشه گذشت كني ؟  ؟ نه  !!اگه بخواي ميتوني  منو ببخشي. هرچند ميدوني من  آدم  بشو نيستم  . اما  از توكه كم نميشه  بهم  يه فرصت بدي ؟ دلم مي خواست برم  واسطه بيارم ولي روم  نميشه !!!!!

راضي نشو پيش فرستاده هات  بي آبرو شم  توكه  نزاشتي يه بنده گنهكار پيش موسي كليم الله  خراب شه  يه بار ديگم  كرمتو نشون بده  ؟اگه به من رحم نمي كني به اونایی رحم کن که خودت منو واسطه روزی شون کردی؟  رحم كن .  تازه مگه همه ما اهل و عيا ل تو نيستييم .؟

 میبینی  خيلي پررو شدم.... نه؟.... چيكار كنم ؟  باور  كن راه  به جايي نمي برم .  جز تو هم به كي بگم...؟ اگه راهي داره .......نگاهي

ميدونم خيلي بد كردم  ...! اما اينم ميدونم توهم  آقا تر از اين حرفها هستي.... اگه  بخواي تو اين نقطه از كهكشان كه ما اسمشو زمين گذاشتيم و همه دنياي ماست....... كاري كني .....یه اشاره است؟ درسته كه از كفران نعمت هاي من عصباني هستي  .و صبح تا شب داري نا شكري هاي منو نگاه مي كني....ولي اگه ميشه بازم بگذر!!!ناشكر نيستم.............. ولي خسته ام .............. تو بزار پاي نفهمي ام ولي بزار بگم  بزار ياد بگيرم و جرات كنم گريه كنم  ....... بزار دوباره  بچه شم  شايد بيشتر تورو بشناسم .

يادته  بچه كه بودم  سرشتمو با کار و کار نوشتی .  و دیدی این سرنوشت نذاشت  بازي كنم وحالا دنيا داره با من  بازي مي كنه. ومن توانشو ندارم . خودت به همه بگو من هيچي نيستم .. من بي تو يه بي نشونم .. من بي تو رو به جنونم ...من بي تو نه...نميتونم  

  دوستتدارم با همه  ناقصی های عقلم ........................ قربانت محمدك

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 15:7 توسط محمد علی| |

سلام  دوستان

 دیشب داستانی شنیدم که  حیفم اومد براتون  نگم

 میگن   روزی که نمرود  حضرت ابراهیم   علیه السلام رو در آتش انداخت  یه گنجشک

 به رود خانه رفت و نوکشو پر از آب کرد و آورد از بالا ریخت توی  آتش !!

وقتی ملائک ازش  پرسیدند    : 

تو با این مقدار آب مگر میتونی آتش رو خاموش کنی ؟

در جواب گفت   :  نه!!

پرسیدند      : پس برای چی بیهوده تلاش می کنی ؟

جواب داد   :   می خواهم ابراهیمی باشم

  بیاییم ماهم  ابراهیمی باشیم   با توکل به خدا

 یا علی

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:46 توسط محمد علی| |

حرفهای خودمونی من وتو

سلام ای خدای مهربون  منو یادته   محمد ابن حسن ابن ابالقاسم ابن محمد

بنده گم شده ایی که همش نق می زنه !  هرشب میام و نیم ساعتی رو دور از هیاهئوی دنیا  صدات می کنم البته می دونم  خیلی هم  بی ادبانه..! ولی  میام تا بدونی اومدم . یادته  چند شب پیش ناله کردم و گفتم : خسته  شده ام و بریدم  گفتم دیگه  توانشو ندارم  ولی  تو  به دلم الهام دادی وگفتی: 
 

 لاتقنطوا من رحمة الله                                               .:: از رحمت خدا نا امید نشید        (زمر/53) ::.

 البته  میدونم  نا امیدی خودش یه گناه  بزرگه ..! ولی  تو هم  میدونی که ما  بنده ها خیلی کوچک هستیم و  شکر خدا عقل درست و حسابی هم  نداریم...  بهت گفتم  نه میتونم  حرف بزنم و نه کسی میدونه تو دلم  چه خبره  ولی تو  بازم در کمال  آرامش  به من گفتی:

 

ان الله یحول بین المرء و قلبه         .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

 میفهمم خواستی تا  نظر غم زده ام  شاد کنی!  رو به من کردی و لبخند به  لبانت دیدم . بهم گفتی بیا  بنده من ! خوش اومدی . خودت دیدی  دلم  شکست  . خیلی هم صدات کردم...!  داد زدم و گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم  وبعد هم  اشک و اشک درست مثل بچه ها .!!! نگاهم  به  سجاده ام  بود واین بار یادم آمد گه گفته بودی:

نحن اقرب الیه من حبل الورید                 .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

میدونی با اینکه تک تک  کلماتت رو قبل از تولد به  تک تک  سلولهای بدنم  دیکته کردی. بازم گیجم . اینو هم خودت بهتر از من  میدونی عقل من از درک این همه  صفت خوب  عاجز است  البته  عقل من نه  انسان ! گاهی وقتها  با خودم  میگم :  انگار اصلا منو فراموش کردی!   اما درست چند لحظه ای نمیگذره که یکی از همون سلولها  ا طرف تو بهم بهم الهام میده :    

 فاذکرونی اذکرکم                                      .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

راستش اینو سالها بهم تکرار کرده بودن  که انسان  یعنی درد و غم  و آدم  یعنی آه و دم ولی نفهمیدم دائم  سر ناسازگاری گذاشتم و  عجول بودم  غافل از اینکه  کار دنیا با  عجله پیش نمی ره  همیشه این سئوال ذهنمو درگیر کرده بود که تا کی باید صبر کرد؟...

امشب شب  عجیبی است انگار تمام  اون  سلولهایی که مامور تو هستند اومدن تا  جواب بدن  باهر پلکی که می بندم  جواب سئوالمو می گیرم  در باره  عجله  بهم گفتی:

 و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا  .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه             (احزاب/63) ::.


اونقدر بزرگی که  بعضی وقتها می ترسم باهات حرف بزنم ولی همه  وجودم میگه  مهربونی و اذیتم نمی کنی  آخه مگه من  کی رو دارم که  بهش بگم  بزرگتر ؟ تو دنیا به بزرگتر میگن بابا  که تو اونم از من گرفتی ؟ گردنمو پیش کی کج کنم تا سوارم نشه ؟   منو زمانی تو دنیا آوردی که  زمین در حسرت دیدن ولی غایب (عج)  لحظه شماری می کنه و مردم  زمین .... الله اکبر چی بگم ..؟خیلی ضربه ها از اعتماد به بنده هات خوردم ولی باور کن  چاره ایی نداشتم  یعنی عقلم  بیشتر از این نرسید. بهم گفته بودن امام زمان میاد ومن باید دنبال شترش برم  ومحکومم به  قصاص؟ ولی من باور نمی کنم . اونی که تو برای نجات ما گذاشتی حتما خیلی رئوف است .فکر کنم مارو اهل کنه اگه در زمانش باشیم . که  اینو واقعا شک دارم  که باشم . بارها گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک... خیلی دوره...!    تا اون موقع چیکار کنم؟......... جوابتو یادته  گفتی:

 واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

چی میتونم  بگم  جلو کسی ایستادم ودارم حرف می زنم که عالم  رو براش........... نمیدونم به چی باید تشبیه کنم.....ماشالله صبور و مهربون .... ببخشید  نمی دونم  باید چی بگم   بهم خندیدی  هول شدم  اینو ندیده بگیر

 راستش کلمه  بلد نیستم  ما تو زمین میگیم : ماشالله  تو تو آسمون گفتی احسنت. خودت  مترادف شو بساز . گاهی وقتها تو دلم میگم : خیلی خونسردی...!  چون تو خدایی و صبور...! ولی من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه! ! چرا این همه انتظار؟ اما  الحمدالله جوابم  آماده بود  یادته  گفتی :

عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم                   .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

دیدی  ؟ بالا خره  اشکم در اومد.  شاید تو همین  اشک رو می خواهی؟  شاید دلت می خواد اقرار کنم که  هیچی نیستم...!  تا بهم   ثابت کنی  چقدر نا توانم ومن با اینکه به این  فعل تو ایمان دارم . ولی میبینی..!  بازم  مغرور شدم   مثل  اونای دیگه .....! اما نه...! ! الان دیگه می خوام خودم باشم و باور کنم  که  همه جا هستی و منو ......؟ باشه داد میزنم  با اشک و زاری میگم  :  انا عبدک الضعیف الذلیل............... اصلا  هرچی تو بخوای میگم ...! ولی خودمونیم  ..! دلت میاد....؟ میبینی خودمو دارم  جای همه می زارم  اینم از غرورمه  چکنم  غافلم دیگه  خودمو با مردم دور برم  قیاس می کنم و ناله می کنم  ؟ این بارم  جواب تو منو سر جام نشوند بهم  گفتی

 ان الله بالناس لرئوف رحیم    .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

منو ییخش خیلی امشب بد شدم . تقصیر من  نیست  تقصیر این  سجاده است  یادته  همونی که  با هاش تک تک  گو های ضریح امام  حسین و حضرت ابالفضل رو  پاک کردم  تقصیر این بوی کربلاست که منو این همه متوقع کرده . هرشب  سجده گاهم شده  مهر کربلا وبوی حرم حسین (ع) خدای من می خوام یه اعترافی کنم  . می خوام امشب مثل بچه ها گریه کنم می خوام بگم  دلم گرفته ! نمیدونم  باید به چی دلخوش باشم ؟ ..........

قربونت برم  بازم  به دادم  رسیدی  الهی فدات شم   .......... وقتی نگفته شنیدی .....داد میزنم: دلم گرفته . گفتی:

 بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا                        .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

 شب به دراز کشید . اصلا امشب مثل اینکه  حرفهامون  تمومی نداره  ، من چقدر بیچاره بودم که  نمی تونستم  با تو حرفهامو بگم و همیشه دنبال خیالات واهی می گشتم .اصلا میدونی چیه ؟ می خوام از امشب بی خیال همه چی شم .دیگه سخت نمی گیرم ، توقعم رو هم کم می کنم . ساکت میشم . کمتر غر می زنم وبیشتر فکر می کنم  اگه تو کمکم کنی یه چله  هم میگیرم . خوبه  ؟ از بعد عید قربون واز روز عرفه شروع می کنم  شاید دلتورو بدست آوردم.محکم می ایستم ومیگم: توکلت ا لی الله

چون خیلی جاها خوندم  و باور کردم  که تو گفتی:

 

  ان الله یحب المتوکلین             .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره                   (آل عمران/159) ::.

حالا این سر تسلیم و  این کوی رضا

 

  در خاتمه از تو پوزش می طلبم وبا این  شعر شاعر حرفمو تموم می کنم ومیرم دنبال قول و قرارمون  به امید  رضای تو
ا

ی خدای پاک وبی رازو نیاز                           دست گیر و جرم مارو در گذار

 

یاد ده مارا سخن های رقیق                         کآن تورا رحم آورد هان ای رفیق

 

ایمنی از تو مهابت هم زتو                          این بهشت ازتو      آتش هم زتو

 

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن                    مصلحی تو ای تو سلطان سخن

 

 

                                                                                 یا حق

                                                                                               بنده حقیر

                                                                                                 محمدعلی

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 14:42 توسط محمد علی| |

شهادت امام پنجم را به همه دوستان اهل بیت تسلیت میگویم

نام مبارك امام پنجم محمد بود .

لقب آن حضرت باقر يا باقرالعلوم است ,بدين جهت كه : درياى دانش را شكافت و اسرار علوم را آشكارا

 ساخت .القاب ديگرى مانند شاكر و صابر و هادى نيز براى آن حضرت ذكر كردهاند كه هريك بازگوينده

صفتى از صفات آن امام بزرگوار بوده است .

كنيه امام ابوجعفر بود .

مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبى ( ع )است .

بنابراين نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اكبر حضرت امام حسن ( ع )و از سوى پدر به امام حسين

( ع ) ميرسيد .

پدرش حضرت سيدالساجدين , امام زين العابدين , على بن الحسين ( ع ) است .

تولد حضرت باقر ( ع ) در روز جمعه سوم ماه صفر سال 57 هجرى در مدينه جانگداز كربلا همراه پدر و در

كنار جدش حضرت سيدالشهداء كودكى بود كه به چهارمين بهار زندگيش نزديك ميشد .

دوران امامت امام محمد باقر ( ع ) از سال 95 هجرى كه سال درگذشت امام زين العابدين ( ع ) است آغاز

شد و تا سال 114 ه . يعنى مدت 19 سال و چند ماه ادامه داشته است

امام باقر ( ع ) داراى خصال ستوده و مؤدب به آداب اسلامى بود .

سيرت و صورتش ستوده بود .

پيوسته لباس تميز و نوميپوشيد .

در كمال وقار و شكوه حركت ميفرمود

امام باقر ( ع ) در صدقات و بخشش و آداب اسلامى مانند دستگيرى از نيازمندان و تشييع جنازه مؤمنين

و عيادت از بيماران و رعايت ادب و آداب و سنن دينى , كمال مواظبت را داشت .

ميخواست سنتهاى جدش رسول الله ( ص ) را عملا در بين مردم زنده كند و مكارم اخلاقى را به مردم

تعليم نمايد . سرانجام عليه هشام به عبدالملك اموى ,در سال ( 120 يا 122 ) زمان امامت امام جعفر

صادق ( ع ) خروج كرد و دستگاه جبار , ناجوانمردانه او را به قتل رساند .

بدن مقدس زيد را سالها بر دار كردند و سپس سوزانيدند .

حضرت امام محمد باقر ( ع ) 19 سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام زين العابدين

( ع ) زندگى كرد و در تمام اين مدت به انجام دادن وظايف خطير امامت , نشر و تبليغ فرهنگ اسلامى ,

تعليم شاگردان , رهبرى اصحاب و مردم , اجرا كردن سنتهاى جد بزرگوارش در ميان خلق , متوجه كردن

دستگاه غاصب حكومت به خط صحيح رهبرى و راه نمودن به مردم در جهت شناخت رهبر واقعى و امام

معصوم , كه تنها خليفه راستين خدا و رسول ( ص ) در زمين است , پرداخت و لحظهاى از اين وظيفه

غفلت نفرمود .

سرانجام در هفتم ذيحجه سال 114 هجرى در سن 57 سالگى در مدينه به وسيله هشام مسموم شد و

چشم از جهان فروبست .

پيكر مقدسش را در قبرستان بقيع - كنارپدر بزرگوارش - به خاك سپردند .

انشالله خداوند همه مارا به برکت وجود این بزرگواران لایق بهشت بگرداند

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:13 توسط محمد علی| |

نقل یک دوست

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟
گفت آغازش سراسر بندگيست
گفتمش پايان آن را هم بگو
گفت پايانش همه شرمندگيست
گفتمش درمان دردم را بگو
گفت درماني ندارد، بي دواست
گفتمش يك اندكي تسكين آن
گفت تسكينش همه سوز و فناست

 واما من

گفتمش یاری اگر دادی..؟ کجاست؟

گفت  کآن همان راه نخست  انبیاست

گفتمش دادی اگر دیدی؟ ...چه بود؟

گفت  زخم  پای اهل بیت مصطفی است

گفتمش رازی به روزی کی شدند؟

گفت  آنگه که  گلویش کین(کینه) شکافت

گفتمش کآن دم ! ... ولی ی دم شدی؟؟؟

 گفت  : آری خون او..... یک سر شدی! 

گفتمش راضی به رضوانت شدند؟

گفت : هرگز!.. بر خودم مشتاق بدند

 گفتمش باتو چه گفت آن  عبد ..رب

گفت یارب  زینبم را کن  مدد

گفتمش آن کوه   غم چیزی نگفت؟

 گفت آری  ذکر مظطر را  بخواست

گفتمس یارب کدامین  ذکر از اوست

گفت  زینب  مام  ذکر است. دین از اوست

گفتمش کاین راه ورسم چون قیمتی است

گفت بامن قیمتش آل علی است

  یا خق

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:23 توسط محمد علی| |

سلام  آقای مقتدری این  آدرس و رمز آن  هم شماره خودته  یا علی

Sobehsadeg.blogfa.com

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:56 توسط محمد علی| |

سلام  به همه

 سلام  به اونایی که  تو این ماه حاجتشونو می گیرن

 میدونیین  دوستان تو عرض سال  بعضی روزها  خیلی مبارک هسند چن تو اون روزا

ملائکه همه شادند

و خدا هم  از دیدن  این همه سرور خوشحاله  . میشه تو این  شلوغی از خدا

خواست دست رحمتی هم  به سر هممون  بکشه  بالاخره بی حکمت  نیست 

 تو این ماه  وصلت حبیبه(س) خدا با صاحب ذوالفقار(ع) انجام  پذیرفت وصلتی که  به

مادوازده تا  ستاره  درخشان هدیه داد  تا گم  نشیم  ازدواجی که  مارو به کشتی

حسین(ع) هدایت کرد.پیوندی که  به  ماارزش شیعه بودنو ارزانی اشت  بیایین خیلی

خدارو شکر کنیم و اون به دل شاد  پیامبر(ص) و روح بلند خدیجه (س)  سوگند بدیم 

همه دلهای جوانانمون رو شاد کنه و به برکت این  زوج مبارک  زندگی همشون  رو با

خیر و خوشی  سامون  بده و  زود تر  بختهاشون باز بشه  وخوشبخت  بشن  انشالله

دوستی میگفت زندگی دارای طول و عرض است   باید یک بار هم که  شده  سعی

کنیم  در عرض اون حرکت کنیم  چون همیشه حرکت در طول برامون امکانپذیرنیست 

خدایا کمکمون کن   یا علی    

 

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:49 توسط محمد علی| |

امروز شهادت  امام  جواد الا ئمه است  ودل همه  شیعیان  پر از درد .یادمه  سال ۸۵ همچنین روزی در

کاظمین بودم در کمال نا باوری نمی دونم چطور شد که  مسیر کربلا را گم کردیم وسر از بغداد در آوردیم

شب را با وجود تانکها و حملات امریکایی هادر  بغداد سپری کردیم و با دوستان تصمیم گرفتیم  زیارت

عتبات عایات رو از امام آخر شروع کرده و به سید الشهدا (ع) ختم کنیم

اول وقت به  سامرا رفتیم و حرمین امامان  عسگرین رو  زیارت کردیم  وتا غروب ماندیم ولی شب و به

سمت  کاظظمن  امدیم

ده نفری بودیم.همه  مشتاق و دل نگران  شب زیبایی بود در خیابان حرم  پیاده  و پای برهنه  به سمت 

حرم  حرکت کردیم و می خواندیم

تو جوادی ومن گدای تو            همه هستی ام  فدای تو    

 یادمه تا صبح با اشک  به ضریح نگاه کردم و دیدم  مظلومیت  دو امام  محترم را؟

پای ضریح هر جور زباله ایی دیده میشد بوی بد عرق پا  چرک سنگها و سیاهی گوی های ضریح  به

خوبی نشان میداد که لقب غریب الغربا برازنده همه  ائمه مدفون در عراق است تجسم بارگاه امام

هشتم  وآنچه که می دیدیم  همه مارو تا چند روزی به  بیماری افسردگی کشاند به طوریکه زبان  از نقل

آن عاجز است خدا لعنت کند  بعثی های عراق را. تو کربلا می گفتند صدام همه دزدها و خلاف کارهارا در

کربلا ونجف و سامرا و کاظمین  اسکان داده تا  شعیان همهیشه در عذاب باشند.

 یادمه  دوسال بعد که رفتم اوضاع کمی بهتر شده بود ولی  باور کنین  اگر خودمون رو در مقیاس صد

ملیونیوم با ائمه قیاس کنیم  کینه و خصومتی که می دیدیم  به نسبت  یک به یک بود . و شاید هنوز هم

هست. 

 بازم   شهادت این امام  عزیز رو به همه دوستام  تسلیت میگم و برای همتون  بهترین آرزوها رو دارم 

 یا علی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:52 توسط محمد علی| |

سلامی با چشم  اشک بار

گوهری از کف  این  جمع گنه  پیشه برفت

در سوگ  امامی باید بنشینیم  که مبارک ترین  مولود اهل بیت

پیامبر(ص) است

امامی که  شیعه را از گمراهی  یرون برد وبه  منافقان  وقت  نشان داد

که راه امامت بسته نشده و امام  رضا  علیه السلام امام  آخرالزمان  نیست

 ایشان  به عالم  نشان دادند که در کودکی هم  میتوان امام شد

 ایشان  زمینه  امامت  حضرت  قائم (عج)را  فراهم آوردند وبه شیعیان  آموختند

سن سال در رهبری معصومین خللی وارد نخواهد کرد

برای ما  فرمودند امور دنیایی تان  را از امام  جواد(ع) بخواهید که  باب الحواحج هستند

خایا به دل شکسته امام  زمان به اشک یتیمی امام دهم  قسم ات می دهیم

این  محبت را در نسل وذریه ما  به ارث قرار بده

همه جونهامون رو با دل شاد به آرزو های خوبشون برسون

دخترا و پسرامونو از شر شیطان بیرونی و درونی نجات بده

 مریض هامون رو شفا بده

گذشتگان مون رو بیامرز

گرفتاران را رهایی عطا فرما

 قرض داران را نجات  بده

همه این مردم خوب رو به  زیارت اماکن  متبرکه  نائل بگردان

خدایا  بعداز همه این  درخواستها

منو ببخش

 التماس دعا   

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:28 توسط محمد علی| |

سلام  زندگي  سلام  دنيا  بي ارزش  سلام (به معني خدا نگهدار)

 ميدونم  داري بامن بازي مي كني

 ميدونم  مي خواي  اونقدر عرصه رو بهم  تنگ بگيري تا صدام در بياد

 ميدونم  مي خواي كاري كني تا از كوره در برم

 ميدونم  هر كاري ميكنم  جلوم واي مي ايستي تا  يه چيزي بگم

يادته  هنوز نتونستي  يه كلمه زشت ويا حتي صداي منو بلند بشنوي

 چهل ساله  جلوت وايستادم

اون روز كه  بچه بودم جا نزدم

امروز حتما پوزه ي تورو به خاك ميمالم

نميدوني كه من  صبور تر از اين حرفهام؟

 من قدر نعمتهامو ميدونم

 من ارزش يه سلام  با محبت رو درك مي كنم 

 ميدوني چرا

 نه  نميدوني

نمي فهمي  حرف دل رو چه جوري بايد قدر دونست

من  تمام  عمرم رو طوري گذروندم كه هميشه مجبور بودم از صفر شروع كنم

 تو منو از صفر نترسون 

 صفر براي من  يه ارزشه  ميدوني چرا

 چون من تو همين صفر كساني  رو پيدا كردم  كه     صد    رو شرمنده كردن 

اينبار نفهميدي  و بامن بازي سنگيتي رو شروع كردي

 اما  صبر  و شكر كليد نجات منه  من اون ها رو گم نكردم 

 ميخواي مجبورم كني  به خدا شك كنم

 نه نمي توني خيلي كوچيكي ! نفهميدي؟

خدا دوستم داره كه داره  سختي بهم ميده

بزار دوستام يكي يكي بهم  شك كنن و برن

من شك  ندارم  ته جاده اونارو مي بينم واز شون دلجويي مي كنم

من دوستشون دارم ودلم مي خواد همه  خوشبخت بشن

حالا تو هر جوري دوست داري منو تو ذهن اونا خراب كن

مهم نيست

 مهم اينه كه من در نيتم بدشونو نخوام  كه نمي خوام

اوني كه بايد بدونه  ميدونه

از دستت عصباني ام  دنيا

 خيلي زياد

 ولي لياقت نداري حتي برات كينه بگيرم

حال هرشب تو نمازم  فقط ميگم خدارو شكر و حس مي كنم 

 دنيا ارزش نداره تا وقت خدارو براي مادياتش بگيرم

تو دعاهام ميگم  خدايا

امام زمانمون رو برسون  تا دستي رو سرما بكشه  شايد اهل بشيم

خدايا جونهامون رو دلشون پاكه  كمكشون كن تا تا آخر پاك بمونن

خدايا سايه  پدر مادر هارو رو سر همه  نگه دار

 خدايا بيماران رو شفا بده

 وخدايا شكرت از اين همه نعمت كه به من  دادي

دستتو ببوسم فقط ميگم  ممنونم

نوكرتم كه  به من فرصت دادي حرفمو فقيرانه بزنم

بسوزان  هر طريقي مي پسندي

كه آتش از تو و خاكستر از من

خيلي باحالي دوستت دارم


نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:58 توسط محمد علی| |

 سلام  دوستان

 منو ببخشيد اين روزا  خيلي دلم  پر شده

  امروز فهميدم  خيلي تا حالا بد بودم

 خيلي اشتباه كردم

ميدونم خيلي متوقع شدم 

ميدونم خيلي انتظار هاي زيادي از  خدا داشتم 

امروز فهميدم  بايد ديگه  فقط  شكر كنم

شكر اينكه سالم هستم

 شكر اينكه  آزاد  هستم

 شكر اينكه زنده  هستم

 شكر نعمتهايي كه  بهم  دادي

 ومن  نفهيدم

اره درسته من با غرورم  نفهميدم

خدايا از امروز  فقط ميگم  شكر

 ديگه  قول ميدم  چيزي  نخوام 

 چون تو خودت ميدوني چرا بگم

 تو خدايي و به احوال  من آگاه

پس حتما صلاح  من نيست

 اي خدا بزرگ براي همه نعمتهات 

ممنونم

فقط يه خواهش دارم

تنهام  نذار  من بيچاره  ميشم

دوستت دارم  خداي من


نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:53 توسط محمد علی| |

سلام  به تو اي صاحب ما

سلام امام رضا(ع)

 يقين دارم كه از اعمال زشت من  غضبناكي

 چه خواهي كرد اي درياي رحمت با كف خالي

 

نمي دونم چي مي خوام بگم ولي دلي دارم  پراز درد

نمي دونم از غم روزگار بكم  يا از دوري تو

 نمي دونم براي مردم خوبمون دعا كنم  يا براي دشمناشون نفرين؟

 به خدا نمي دونم

ما فقط شمارو تو ايران داريم

شما كه  اولاد اصلح  رسول الله ايي(ص)

ميدونم همه سال  درد اعمال ما  دل ظريفتون رو مي رنجونه

ميدونم  ما خيلي بديم

اما جز مشهد و قم  مگه پناهي داريم كه به ما آرامش بده

اي امام رئوف ببخش مارو يه كم  پر رو شديم

آخه اين روزا دل مادرتون(س) و  دل اهلبيت (ع) شاداست 

ما مي خواهيم  توهمين شلوغي حرفمونو بزنيم

 به  خدا اين مردم خيلي خوبن

 روزگارشون سخته ولي دلشون  پيش شماست

آرزو دارن  هميشه بيان پابوس ولي خودتون وضعشون ميبينين

ميدونم  احوال ما  نزد شما مثل حپه انگوري دركف دستتان است

شمار قسم به خواهرتون (س)

به دل شاد مادرتون (س)

به يدونه پسرتون(ع) كه باب الحواحج است

دست رحمت خدارو روسر ما بكشين

دخترامون دم بختند و پدراشون دست تنگ

پسرامون  مرد شدن وجيبشون خالي

بچه هامون  از دين دور ميشن اگه  به ما نظر نكني

الهي جون منو امثال من فداي  يه نگاهتون

شمارو به خدا اين روزا  گذشته مارو نبينين

ما بد كرديم  غلط كرديم ديگه  قول ميديم خوب باشيم

بين ما خدا گناهاني است كه تا شما رضايت ندي خدا نمي بخشه

شمارو به  مهدي (عج) سوگند خطاي مارو پاي جونهامون نبينين

به ما نظري كنين تا بتونيم  اين نسلو كمك كنيم

به دل ما  رحم كردن رو بياموزيد

به ما  خوب بودن رو الهام كنيد

الهي  تبرك اين روزا دل مارو هم  نرم كنه 

 بولائيك  يا علي   ياعلي  يا علي

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:7 توسط محمد علی| |

علم و دانش

نمایی از مقبرهٔ علی پسر موسی واقع در حرم
نمایی از مقبرهٔ علی پسر موسی واقع در حرم

ر کتاب منتهی الآمال از ابا صلت هروی نقل شده‌است که:

«

ندیدم عالمتری از رضا و ندید او را عالمی مگر آنکه شهادت داد مثل من، مامون بارها علمای ادیان و فقها و متکلمان را برای مناظره و تکلم با رضا جمع کرد و آن حضرت بر تمام ایشان غلبه کرد و آن‌ها اقرار کردند بر فضیلت او.

 »

و همچنین در کتاب منتهی الآمال دوباره آمده‌است موسی کاظم می‌فرماید:

«

شنیدم از پدرم جعفر صادق که مکرر به من می‌گفت که:عالم آل محمد در صلب تو است و ای کاش من او را درک می‌کردم، همانا او هم نام امیر مومنان علی است.

 »

ابراهیم ابن عباس روایت کرده:

«

ندیدم هرگز رضا را که از او چیزی بپرسند و او نداند و از او داناتر ندیدم و علم کامل به گذشتگان داشت و مامون با هر سوالی که آن حضرت را امتحان می‌نمود، ایشان جواب می‌فرمودند و تمام سخنان آن حضرت و جواب‌های ایشان و مثل‌هایی که می‌آوردند برگرفته از قرآن بود.

 »

[ویرایش] جود و بخشش

رضا، بسیار احسان می‌کرد و صدقه می‌داد و بیشتر صدقات او پنهانی و در شب‌های تاریک بود.

عمر بن خلاد روایت کرد:

«

هرگاه رضا غذا میل می‌کرد، کاسه بزرگی نزدیک خود می‌گذاشت و از هر غذایی که در سفره بود از بهترین آن‌ها مقداری بر می‌داشت و در آن کاسه می‌گذاشت و امر می‌فرمود که بین بیچارگان پخش کنند.

 »

ابن شهر آشوب در مناقب، این روایت را نقل مرده‌است که:

«

رضا در خراسان در یک روز عرفه، تمام اموال خود را بخشش فرمودند.

 »

فضل بن سهل گفت:

«

آیا این غرامت است؟ آن حضرت فرمود:(بلکه غنیمت است.)پس فرمود:غرامت نشمار، البته چیزی که به آن می‌رسی اجر و کرامت است.

 »

[ویرایش] حدیث سلسلة الذهب

نوشتار اصلی: حدیث سلسلة الذهب

شیعیان حدیث‌های زیادی را منتسب به وی می‌دانند یکی از مشهورترین احادیثی قدسی منقول از وی حدیثی موسوم به سلسلة الذهب است که هنگام وداع وی با مردم شهر نیشابور در بین راه چنین گفته‌است: [۱] [۲]

«

کلمهٔ لا اله الا الله دژ استوار من است، پس هر کس در این حصار وارد شد، از عذابم محفوظ است.

 »

شیعه می‌گوید: او چند قدمی حرکت کرد و سپس برگشت و گفت:به شرط‌های آن و من از جمله شرط‌های آن هستم.مقصود رضا از شرط‌ها، اعتراف به این واقعیت است که او مانند پدرانش از سوی خدا امام و حجت است و اطاعتش بر همه واجب است.

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:25 توسط محمد علی| |

معنویت و عبادات


حرم امام رضا در مشهد

شیخ صدوق در روایتی آورده‌است: عادت امام رضا (علیه السلام) بر آن بود که شب‌ها کم می‌خوابید و غالب اوقات خود را به عبادت می‌گذراند و در یک شبانه روز، هزار رکعت نماز می‌خواند و روزه بسیار می‌گرفت و به روزه سه روز هر ماه (یعنی پنج شنبه اول ماه و پنج شنبه آخر ماه و چهارشنبه میان ماه) مداومت داشت و می‌فرمود:

«

روزه این سه روز (یعنی پنج شنبه اول ماه و پنج شنبه آخر ماه و چهارشنبه میان ماه) برابر روزه دهر است.

 »

او بسیار احسان می‌کرد و صدقه پنهانی می‌داد و بیشتر صدقات او در شب‌های تار بود.

امام رضا (علیه السلام) شب‌ها که در بستر می‌خوابید تلاوت قرآن بسیار می‌نمود و هر گاه به آیه‌ای می‌رسید که در آن یادی از بهشت و یا آتش شده بود گریه می‌کرد و از حق تعالی بهشت را طلب می‌کرد و از آتش پناه می‌جست. او در هر سه روز، قرآن را ختم می‌کرد و می‌فرمود:

«

اگر بخواهم می‌توانم در کمتر از سه روز قرآن را ختم کنم ولی هرگز از آیه‌ای نمی‌گذرم، مگر آنکه در آن تفکر می‌کنم که در چه مورد و به چه هنگام نازل گشته‌است.

 »

یکی از یاران و راویان امام رضا (علیه السلام) که نامش ابراهیم بن عباس است می‏گوید:

«

تمام سخنان امام رضا (علیه السلام) و پاسخ‏هایی که به اشخاص می‏داد و مثال‏هایی که می‏فرمود، همه آنها، بر گرفته از آیات قرآن بود.

 

 »
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:23 توسط محمد علی| |

دوران زندگی امام رضا (ع)

علی بن موسی زادهٔ جمعه ۱۹ رمضان یا نیمه ماه رمضان یا پنج شنبه ۱۱ ذیقعده یا ۱۰ رجب سال ۱۴۸ هجری در شهر مدینه بود. او ۲۴ سال وچند ماه را با پدرش به سر برد. ولی مطابق آنچه گفته شد، عمر او در روز درگذشت پدرش ۳۵ سال یا ۲۹ سال و دو ماه بوده و پس از مرگ پدرش چنانکه در مطالب السئول نیز آمده، ۲۵ سال زیسته‌است و مدت امامت او حدود ۲۰ سال طول کشید، که ۱۷ سال آن در مدینه و سه سال آخر آن در خراسان گذشت. رضا در مدینه، پس از مرگ پدر، امامت بر مردم را بر عهده گرفت، و به رسیدگی امور پرداخت، شاگردان پدر را به دور خودش جمع کرد، و به تدریس و تکمیل حوزه علمیه جدش، رییس مذهب شیعه جعفر صادق پرداخت. در طول این مدت، او در دنباله حکومت هارون الرشید را که ده سال و بیست و پنج روز بود زیست. سپس امین از سلطنت خلع شد و عمویش ابراهیم بن مهدی برای مدت بیست و چهار روز به سلطنت نشست. آنگاه دوباره امین بر علیه او شورش کرد و برای وی از مردم بیعت گرفته شد. یکسال و هفت ماه حکومت کرد ولی به دست طاهر بن حسین کشته شد. سپس عبد الله بن هارون، مامون، به خلافت تکیه زد و بیست سال حکومت کرد. در زمان حکومت مامون، آن گونه که در کتب معتبر شیعه آورده‌اند او که علاقه مردم ایران به امامان شیعه را می‌دید تصمیم گرفت رضا را مجبور کند تا از مدینه به خراسان بیاید و او را به عنوان ولیعهد و جانشین خود معرفی کند و چنان چه شیخ مفید در کتاب مسار الشیعه آورده‌است روز اول ماه رمضان روز بیعت ‏به ولایت عهدی رضا توسط مامون است، تا با این روش بتواند در بین مردم محبوبیت قابل ملاحظه‌ای پیدا کند و درضمن تصمیم داشت تا رضا را نزد خود بیاورد و کارهای او را تحت نظارت کامل خود قرار دهد.

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:21 توسط محمد علی| |

الهي شكر كه   طرح  يارانه ها   هم داره  راه  مي افته

 خدارو شكر   كه   همه  مشكلاتمون   داره حل ميشه 

خدارو شكر اين دفعه ديگه صورت   مسئله  پاك  نكرديم

 خدارو شكر كه     اين   همه    هزينه  براي آمار كرديم

به بار نشست و همه مردم رو تو كار دولت سهيم كرديم 

خدارو شكر فهميديم كارت ملي  فقط  براي بانك  نيست

 خدارو شكر  ديگه ميريم بانك  و يارانه هامون رو ميگيريم

ديگه به دولت چه كه ما مجبوريم گوشه نون  خمير بخوريم  

اگه نون گرون شده ماهم كمتر مي خوريم ميريم تو صف شير

ماشينم كه نداريم   عوضش پول بنزينشو ميدم  بابت  قبض برق

 چي بگم  ما كه نفهميديم  اگه  شما  فهميديد به ما هم بگيد

 ببخشيد ابهام تو دلم بود اينهارو نوشتم  تورو خدا دستمو بگيريد

 يا علي  

 



نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:40 توسط محمد علی| |


نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:50 توسط محمد علی| |

سلام به همه خوبهاي  روي زمين

  ا

اين دهه از قشنگترين دهه هاي  ما ايرانيان است شروعش با تولد  حضرت معصومه (س)و

ميانه اش  شاه چراغ و آخرش هم  امام رئوف آقاي ما  ايرانيان  سرور ما  و شفيع روز قيامتمون .

بياين تا مي تونيم  اين دهه از اماممون مدد بگيريم  براي همه  جوان هامون دعا كنيم براي همه مريض ها  دعا كنيم  براي دل شكسته هامون تو همه شهر هاي اين كشور بزرگ از انزلي تا  اراك تا  اليگودرز و نهران واروميه  و مشهد و خلاصه همه  مردم خوبمون براي منم  دعا كنيد                                                                                                                        

از خدا بخواهيم  به شرف و احترام اين معصومين  حاجت همه رو ختم به خير كنه  اونايي كه بچه مي خوان  اونايي كار مي خوان  اونايي كه دم بختند و اونايي كه درس مي خونن  همشونو  دعا كنيم  براي پدر مادرامون هم  دعا كنيم  راستي ميدونستين امور دنيايي تونو بايد از امام رضا و امام  جواد الائمه بخواين  پس تا محرم نيومده و موسم شادي اهل ا لبيت  پيامبر است بياين  براي همه خونه هاي مسلمونا از خدا شادي رو درخواست  كنيم  يا امام رضا(_ع) مددي كن .

 اين مطلبو تو وبلاگ يكي از دوستان به نام سبحان خوندم  دستش درد نكنه  گفتم شماهم بخونين و  دعاش كنيد

چرا به حضرت سيد امير احمد ابن موسي الکاظم (ع) شاهچراغ مي گويند؟

تا زمان امير عضدالدوله ديلمي کسي از مدفن حضرت احمد ابن موسي (ع) اطلاعي نداشت و آنچه روي قبر را پوشانده بود تل گلي بيش به نظر نمي رسيد که در اطراف آن،خانه هاي متعدد ساخته و مسکن اهالي بود. از جمله پيرزني در پايين آن تل، خانه اي گلي داشت و در هر شب جمعه، ثلث آخر شب مي ديد چراغي در نهايت روشنايي در بالاي تل خاک مي درخشد و تا طلوع صبح روشن است، چند شب جمعه مراقب مي بود،روشنايي چراغ به همين کيفيت ادامه داشت با خود انديشيد شايد در اين مکان،مقبره يکي از امامزادگان يا اولياء الله باشد،بهتر آن است که امير عضدالدوله را بر اين امر آگاه نمايم،هنگام روز پيرزن به همين قصد به سراي امير عضدالدوله ديلمي رفت و کيفيت آنچه را ديده بود به عرض رسانيد.امير و حاضرين از بيانش در تعجب شدند.درباريان که اين موضوع را باور نکرده بودند، هر کدام به سليقه خود چيزي بيان کردند.اما امير که مردي روشن ضمير بود و باطني پاک و خالي از غرض داشت فرمود:اولين شب جمعه شخصا به خانه پيرزن مي روم تا از موضوع آگاه شوم.چون شب جمعه فرا رسيد شاه به خانه پيرزن آمده و دور از خدم و حشم آنجا خوابيد و پيرزن را فرمود هر وقت چراغ روشن گرديد مرا بيدار کن .چون ثلث آخر شب شد پيرزن بر حسب معمول روشنايي پرنوري قوي تر از ديگر شب هاي جمعه مشاهده کرد و از شدت شعفي که به وي دست داده بود بر بالين امير عضدالدوله آمده و بي اختيار سه مرتبه فرياد زد: « شاه! چراغ».

 

امير بيدار شد و ناگهاني از خواب پريده و چشمش را متوجه سمتي نمود که پيرزن چراغ را به او نشان مي داد و چون علنا و آشکارا چشمش نور چراغ را ديد در شگفتي عجيب بماند و چون رو به سمت چراغ بر بالاي تل برآمد اثري از چراغ نديد و چون به پايين آمد باز نور چراغ با روشنايي زياد خود نمايي مي کرد،خلاصه اينکه امير شخصي را جهت کاوش در آن منطقه مامور مي کند و..... مقبره فرزند ارشد موسي بن جعفر(ع) حضرت شاهچراغ پيدا مي گردد و به دستور امير بر بالاي آن جايگاهي ساخته مي شود که تا امروز زيارتگاه عاشقان اهل بيت عصمت و طهارت مي باشد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:15 توسط محمد علی| |

ميلاد كريمه اهلبيت مبارك باد

:آنگاه كه قدم به قم نهادي                                   قم را شرف مدينه دادي

 حضرت در روايتى فرمود:

مَنْ زَارَ الْمَعصُومَةَ بِقُمْ كَمَنْ زَارَنى   (   لقب «معصومه» را امام رضا(ع) به خواهر خود عطا فرمود)(3)

«هركس معصومه را در قم زيارت كند،مانند كسى است كه مرا زيارت كرده »

اين لقب، كه از سوى امام معصوم به اين بانوى بزرگوار داده شده، گوياى جايگاه والاى ايشان است.

امام رضا(ع) در روايتى ديگر مى فرمايد:

هركس نتواند به زيارت من بيايد، برادرم را در رى يا خواهرم را در «قم» زيارت كند كه ثواب زيارت مرا در مى يابد.

لقب ديگر حضرت معصومه(س) «كريمه اهل بيت» است. اين لقب نيز بر اساس رؤياى صادقانه يكى از بزرگان، از سوى اهل بيت به اين بانوى گرانقدر داده شده است. ماجراى اين رؤياى صادقانه بدين شرح است :

مرحوم آيت اللّه سيّد محمود مرعشى نجفى، پدر بزرگوار آيت اللّه سيد شهاب الدين مرعشى (ره) بسيار علاقه مند بود كه محل قبر شريف حضرت صدّيقه طاهره (س) را به دست آورد. ختم مجرّبى انتخاب كرد و چهل شب به آن پرداخت. شب چهلم پس از به پايان رساندن ختم و توسّل بسيار، استراحت كرد. در عالم رؤيا به محضر مقدّس حضرت باقر(ع) و يا امام صادق (ع) مشرّف شد.

امام به ايشان فرمودند:

«عَلَيْكَ بِكَرِيمَةِ اَهْل ِ الْبَْيت ِ

يعنى به دامان كريمه اهل بيت چنگ بزن .

ايشان به گمان اينكه منظور امام (ع) حضرت زهرا(س) است، عرض كرد: «قربانت گردم، من اين ختم قرآن را براى دانستن محل دقيق قبر شريف آن حضرت گرفتم تا بهتر به زيارتش مشرّف شوم.»امام فرمود: «منظور من، قبر شريف حضرت معصومه در قم است.» سپس افزود:«به دليل مصالحى خداوند مى خواهد محل قبر شريف حضرت زهرا(س) پنهان بماند; از اين رو قبر حضرت معصومه(س) را تجلّى گاه قبر شريف حضرت زهرا(س) قرار داده است. اگر قرار بود قبر آن حضرت ظاهر باشد و جلال و جبروتى براى آن مقدّر بود، خداوند همان جلال و جبروت را به قبر مطهّر حضرت معصومه(س) داده است.»مرحوم مرعشى نجفى هنگامى كه از خواب برخاست، تصميم گرفت رخت سفر بر بندد و به قصد زيارت حضرت معصومه (س) رهسپار ايران شود. وى بى درنگ آماده سفر شدو همراه خانواده اش نجف اشرف را به قصد زيارت كريمه اهل بيت ترك كرد. (4)

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:58 توسط محمد علی| |

سلام دوستان عزيز

شهادت امام صادق (ع) را تسليت ميگم

امروز بياين با هم  كمي به وصيت امام  صادق فكر كنيم

منو هم از دعاتون فراموش نكنين 

امام در لحظه مرگ وصایایی چندی می‌نماید که برخی در امر امامت، برخی در زمینه مسائل خانوادگی و بخشی در مورد عامه است.

- به فرزندان خود فرمود: فَلا تَمُوتُنَّ اِلاُّ وَ اَنتُم مُسلِموُن؛ بکوشید که جز مسلمان نمی‌رید .

- به کسان و خویشان فرمود: اِنَّ شَفاعَتَنَا لاتَنالُ مَستَخِفّاَ بِالصَّلاةِ؛ شفاعت ما به کسی که نماز را کوچک بشمارد نمی‌رسد .

- به خانواده خود وصیت فرمود که پس از مرگش تا چند سال در موسم حج در منا برای ایشان مراسم عزاداری بر پا کنند.

- دستور دادند برای خویشان و کسان هدیه‌ای بفرستند، حتی هفتاد دینار برای حسن افطس از خویشان ایشان. حسن افطس همان کسی است که با خنجر به امام حمله کرده بود و می‌فرمود می‌خواهد آیه قرآن را در مورد صله رحم اجرا کند.

و بالاخره بخشی از وصیت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار و آرامش، حفظ زبان، پرهیز از دروغ و تهمت و دشمنی، دوری از تجاوزکار، پرهیز از حسادت و ترک معاصی و ... بود.

- درباره امام پس از خود، امام کاظم علیه السلام را برای چندمین بار منصوب کرد که ایشان در آن هنگام بر اساس سندی بیست سال داشتند.

- بخشی از سفارش‌های ایشان درباره غسل و کفن و قبر خود بود که احکام اسلامی در این زمینه وجود دارد.

- و بالاخره بخشی از وصیت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار و آرامش، حفظ زبان، پرهیز از دروغ و تهمت و دشمنی، دوری از تجاوزکار، پرهیز از حسادت و ترک معاصی و ... بود. (1)


لحظه مرگ

امام صادق علیه السلام در آخرین لحظات حیات که مرگ را نزدیک دیدند، دستور دادند که تمام خانواده و خویشان نزدیکش بر سر بالینش جمع گردند و پس از آن که همه آنان در کنار امام حاضر شدند، چشم بگشود و به صورت یکایک آنها نظر افکند و فرمود: «انّ شِفاعتنا لاتنال مستخفاٌ بالصلوة.»

این وصیت امام، دلیل آن است که در آئین اسلام، نماز جایگاهی مهم دارد، طوری که امام در آخرین لحظه‌های زندگی از میان هزاران مسئله فقط نماز را سفارش می‌کند و این نیست جز برای این که امام صادق علیه السلام هادی امت و پاسدار دین است و نماز از این دیدگاه از اهمیت فراوانی برخوردار می‌باشد.

ای سالمه! خداوند بهشت را بیافرید و بوی آن را بسیار خوش و مطبوع گردانید که از فاصله‌ای به مسافت دو هزار ساله به مشام می‌رسد، لیکن عاق و کسی که قطع رحم کرده بوی آن را احساس نمی‌کند و درنمی‌یابد.

به نظر من راز این که امام خویشاوندان نزدیکش را به نماز سفارش می‌کنند، آن است که مردم از آنان انتظار ارشاد و راهنمائی دارند، پس تبلیغ و توصیه این فریضه از زبان آنان مؤثرتر است. نکته دوم آن که نزدیکان امام و منسویان عترت نپندارند که به علت قرابت و داشتن نسبت با پیامبر از شفاعت او و اوصیای گرامی‌اش بهره‌مند خواهند بود، اگرچه در عمل به برخی از احکام سهل انگار باشند.

امام صادق علیه السلام بدین وسیله خواستند بیان کنند که خویشاوندی با پیامبر صلی الله علیه و آله اگر توأم با انجام فرائض و تکالیف دینی نباشد، سودی به آنان نخواهد داشت، بلکه این نسبت مسؤولیت ایشان را سنگین‌تر خواهد ساخت.ام‌حمیده مادر امام موسی کاظم و همسر امام صادق علیهماالسلام از این حال امام در شگفت بوده که چگونه امام به هنگام وفات نیز از این فریضه بزرگ غفلت نداشته است و هرگاه این حال امام را به یاد می‌آورده می‌گریسته است.از کارهای عجیب امام در ساعت رحلتش آن که دستور دادند برای تمام خویشاوندان نزدیکش صله و تحفه‌ای فرستاده شود و حتی برای حسن افطس مبلغ هفتاد دینار فرستاد.

سالمه کنیز و خدمتکار آن حضرت پرسید: «چگونه به مردی که با دشنه و خنجر به شما حمله آورده و قصد قتل شما را داشته است، چنین مبلغی را عطا می‌فرمائید؟»

امام در پاسخ فرمود: «می‌خواهی مشمول این آیه قرآن نباشم که فرمود: «وَالَّذینَ یَصِلُونَ ما اَمُرَاللهُ بِهِ یُوصَلَ وَ یَخَشونَ رَبَّهُم وَ یَخافُونَ سُوءِ الحِسابِ»؛ و آنان که فرمان خدا را در مورد صله رحم و دلجوئی از خویشاوندان اجرا می‌کنند و از خدایشان می‌ترسند و از محاسبه بدفرجام بیمناکند.

ای سالمه! خداوند بهشت را بیافرید و بوی آن را بسیار خوش و مطبوع گردانید که از فاصله‌ای به مسافت دو هزار ساله به مشام می‌رسد، لیکن عاق و کسی که قطع رحم کرده بوی آن را احساس نمی‌کند و درنمی‌یابد.

این وصیت امام نیز بیانگر اهمیت صله رحم است و رفتار خود امام هم اینگونه بوده که با ارحامش پیوند داشته و حتی با آنان که با او بریده و به قصد کشتنش به طرف او حمله کرده بودند به طریق نیکو رفتار کرد و مبلغی صله فرستاد، و به راستی که این، خلق و خوی انبیاء و اولیاء است. (2)

التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:50 توسط محمد علی| |

الهي  و ربي                                                                                                                    



ببخشيد مطلب گم شد  داشتم مي گفتم تنها هم بازي ما خواهر  مجيد بود و اونا  باهم خيلي خوب بودند .روز گار كودكي  روز گار شيرين و پر از راز و غصه است .  دلم  مي خواد ريز به ريز تعريف كنم ولي چكنم  كه مجيد  از من خواست  مراعات همه جوانب رو بكنم به من گفت فقط از خودمون و خودم  بگو  جوري بنويس كه  ذره ايي تو ذهن  قشنگ خواننده از خونوادم  بدي  نقش نبنده  چون اين  قصه من    است .                                                                                                                             

سال سوم دبستان هم  براي ما  خاطراتي داشت كه بسيار جالب بود

 مجيد ذاتا بچه كاري بود  و كمتر بازي مي كرد اسباب بازي هاي اون اغلب  لوازم و ابزار هاي فني بودند  براي همين تو محله بهش مي گفتند دانشمند  دوچرخه درست مي كرد كار برقي انجام ميداد  با همون بچه گي تقريبا  دوسه سال بزرگتر نشون مي داد ( از نظر هوش) يادمه يه روز داشتيم تو كوچه  الك  ودولك بازي مي كرديم .و ساعت تقريبا ده  صبح بود   يه خانم مسني از كوچه مي گذشت و داشت  زنبيل سنگيني رو  حمل مي كرد از ما خواست كمكش كنيم و مجيد به من گفت بيا براش بارشو ببريم .

باهم دو طرف زنبيل رو گرفتيم و رفتيم در راه  آن خانم به ما گفت  بچه ها بنا سراغ ندارين ؟ ومجيد هم  خوشحال گفت براي چه كاري ؟  زن بيچاره گفت مي خوام  در حياط يك ديوار يك متري بسازم و باغچه درست كنم  .

مجيد گفت ما خودمون  بلديم وبرات درست مي كنيم ..........! نمي دونم چرا ولي اون زن  نگون بخت به ما اعتماد كرد و وقتي به خانه رسيديم  مجيد مثل يه  اوستا شروع كرد  به  اون خانم  سفارش دادن : صد تا آجر ...دوتا پاكت گچ... يه پاكت سيمان ..و مقداري ماسه .....! چشمام داشت از كاسه در مي اومد اينهارو مجيد از كجا بلد بود ( البته بگم  بيشتر فاميلش بنا بودن و  شهرستاني ودر خانه اونا زندگي مي كردن ..! حتما شبها  از اونا ياد گرفته بود).نقطه جالب قصه اينجاست كه اون زن گفت تا شما برين لوازم بيارين منم ميرم خريد مي كنم و ميام

مجيد نگاهي به من كرد وگفت بريم تا دير نشده و منم  گيج دنبالش را افتادم  در راه بهش گفتم  آخه مگه ما بلديم  و اون گفت نترس من ديدم  فاميلهامون چيكار مي كنن كاري نداره ...

اومديم خونشون ورفت تو زير زمين و يه  سبد قرمز خريد داشتن  اونو برداشت و هرچي ابزار تو خونه بود ريختيم توش ..اره .. چكش..  ماله...  دستكش .. استانبولي.. علك ...   تراز و هرچي كه ميتونستيم ببريم و بعدا اسمشو بلد شدم . خيلي باحال بود لباس كار هم براي دوتاييمون برداشتيم

 مثل هميشه خواهرش از پشت پنجره نگاهمون  مي كرد  و فهميد كه  نقشه ايي داريم و مثل كاراگاهها تعقيبمون كرد   ما هم استادانه روانه كار شديم .

حالا كل ماجرا خودش يه قصه است كه براتون ميگم 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:29 توسط محمد علی| |

يا لطيف

اين همه  يك تعريف اجمالي از زندگي دوستي است كه من  تا آخر عمرم بهش مديونم  اونقدر ما به هم نزديك بوديم كه همه  باور كرده بودند برادريم  ما هم  ميگفتيم كه  برادريم فقط از مادر جداييم و از پدر دوتاييم حالا پيدا كنيد پرتقال فروش راا......................!

البته  من تا ياد دارم پدرمجيد بيمار بود و از ناراحتي قلبي رنج مي برد واين هم از شانسهاي بد دوست  من بود ؟  موضوع حرفهاي كودكانه ما هميشه تا صبح سرفه كردن اين پدر بود .  من ميديدم طفلك دوست  چقدر درد ميكشيد براي همين  هرگز از سلامت و شادابي پدرم براش نمي گفتم اون روزا  نمي فهميدم  چرا پدرش دنبال درمان نيست..؟ چرا دنبال چاره اي  نمي گردند...؟ البته امروز ميفهمم چرا  ..!  ولي آن روز...؟

مجيد دوسال  تابستان را در بقالي اسماعيل آقا به شغل شريف  گلوله سازي(گلوله زغال) مشغول بود  ومن  در شغل جيگركي  و خدا مي داندچه بسيار كرسي هايي كه از حاصل غم و گريه هاي ميثم گرم و چه  شكم هايي از خوردن  جيگر هايي كه من  خورد كرده بودم  نرم شده بود.

 

خواهر بزرگترشم كه ده ماه بامجيد فاصله داشت تنها دوست دوران كودكي ما  بود  اون مرا  هم خيلي دوست داشت و فكر كنم الان هم اون مثل ما آرزوي كودكي را  داشته باشد  اون با محبتي كه به ما داشت با حاضر نمي شد ما دوتا خيلي از بچه گي كردن دور شيم   قصه دوچرخه رو كه  براتون گفتم  همون دوچرخه اي را كه برادر وسطي  مجيد براي ما دور انداخته بود وما دوتايي با پول تو جيبي مان درستش كرده بوديم  و با اون سه تايي از كار در مي رفتيم ...! البته اينم  بگم  اين همه خلاف اون روز ما بود ببخشيد ازاين شاخه به آن شاخه مي پرم  ولي چاره ايي نيست بايد طوري بگم كه حق دوستم ادا بشه .در چند خط نسبت هايش را بگويم تا مجبور به توضيح اضافه نباشد برادر اولش در سال 1338  به دنيا آمد و به قول زن عمويهايش فقط او پادشاهي مي كرد

بعد از او دو برادر به نامهاي بهمن و جمشيد  داشت كه هرگز برايم نگفتن چرا و چگونه مردند  ولي من با عقل خودم در  ميفهميدم چرا ...؟برادر بعدي كه نفر دوم است  متولد 1340 است و بعد از او خواهرش كه متولد 1344بعد ازاين  خواهر نوبت رسيد به  مجيد نا خوانده وبي دعوت و به قول اون روزي ها از دست در رفته  كه در دي  1345 پا به عرصه ظهور گذاشت و بالاخره درسال 1350 ته تاقاري پدر  آخرين خواهرش چشم به دنيا گشود  كه  دختركي بسيار زيبا و دوست داشتني بود    و امروز آنها بدون پدر شش نفر هستند (من اجازه ندارم   نامهارو بگم ولي يه جوري قصه رو ميگم كه شما هم  سر در بيارين )

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:11 توسط محمد علی| |

يارب نظر تو بر نگردد


 روز اول مدرسه مادر مجيد  به دنبالمون آمد و ياد دارم تا ظهر هم ايستاد ولي  آقاي فردوسي (ناظم  شاه دوست) خيلي تحقيرش كرد واو  به خاطر ما هيچ نگفت سني نداشتيم ولي آن روز را خوب به ياد دارم . غيرتي تمام وجودمن و مجيد  را گرفته بود بسيار ناراحت شديم. وقتي به خانه آمدم به مادرم گفتم من ديگر به مدرسه نخواهم رفت. گفتم امروز چه جور مادر مجيد  به خاطر ما كوچك شد  و من ديدم اشك در چشمان دوستم حلقه زده بود .                                                                       

 واو هم مثل همه مادرها نصيحتم كرد به خانه مجيد آمدم و حرفهاي مادم را برايش گفتم و با خودمون عهد كرديم صبح  شجاعانه به مدرسه برويم قسم خورديم  اين حقارت را به اعماق وجود آقاي فردوسي بنشانيم و اين  اولين تصميم جدي بود كه ما در آن سن گرفتيم و بعد مي گويم  چه بلايي سرش آورديم.

هردوي ما روزگار متوسطي داشتيم آن روز ها وضع مالي مان بد نبود البته به عقل من  ولي مي ديدم كه همه خانواده نسبتا راضي هستند  خانه مجيد  اينها قديمي  بزرگ و  شلوغ بود.  در آنجا  عمو هايمش و يكي دو نفر از دوستان  پدرش زندگي مي كردند

عصر ها در حياط خانه پر از بچه بود و حوض وسط خانه ديگر جايي براي آب نداشت ظاهرا بچگي مي كرديم. ولي چندان جايگاهي هم نداشتيم يادم مي آيد پدر او  به  ميثم ميگفت: اول تابستان فقط يك هفته فرصت داري تا يك شغل مناسب پيدا كني وگرنه بايد با خودم به سركار بنايي بيايي

من از بنايي متنفر بودم. لابد ميپرسيد به من چه : آخه ما هر جا ميرفتيم با هم بوديم  و اگه اون  ميرفت منم  مجبور بودم  برم  يعني اونقدر مي گفتم  كه  مجبور شن  به منم  اجازه بدن  

راستي ببخشيد يادم رفت بگم  شغل پدرمجيد گچكاري ساختمان بود و مادرش هم قالي مي بافت. 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:49 توسط محمد علی| |

 الهي و ربي

سالها از اون روز ميگذره و مجيد هنوز كه بقال رو مي بينه  به دستهاي خودش نگاه و در مردمك چشم من  كودكي دلشكسته را جستجو مي كند
در روزگار كودكي ما خاطرات خيلي پر رنگ و صادق  در جاي خودشون  حك شدن  به طوريكه ما  وقتي با هم حرف مي زنيم  روز به روز دوران كودكي رو به ياد مياريم هر روز ظهر كه ميشدخواهر ميثم  دوچرخه رو برمي داشت و ميامد در دكان بقالي و مي گفت اسماعيل آقا  مادرم با ميثم كار داره  و به اين كلك اونو از دكان بيرون مياورد و دوتايي مي آمدن  دنبال من و با همين روش منم از دكان جيگركي  جيم مي شدم و سه تايي نيم ساعت وقت بازي داشتيم چون  بلا فاصله  بعد از نيم ساعت اسماعيل آقا زنگ مي زد خونه و همه چيز خراب مي شد

پدر مجيد  بقال گچ كار بود و در خانه هاي شمال شهر كار مي كرد  كارش هم بد نبود براي خودش هنرمندي بود  اون روزا  بعلت اينكه پدر مجيد هميشه در شهرستان كار كمي كرد  كمتر مي تونست  بچه هاشو ببينه  براي همين ميثم اكثرا خونه ما بود

راستش ساعت كار باباش طوري بود كه  صبح زود مي رفت و شب دير ميامد  به همين دليل  مجيد در هفته دوسه بار بيشتر باباشو نمي ديد

 وهميشه از اين بابت ناراحت بود

 بگذريم اون سال تابستون ما  دوتايي كار كرديم و حاصل كارمون شد تقريبا چهل تومان  يعني روزي پنج ريال  البته  پول  كمي بود ولي راضي بوديم

 من با پولم  لباس خريدم و مجيد هم داد به مادرش تا براشون  لوازم بخره .............يادمه  تعداد اونا بيشتر بود و فكر كنم از پول تابستان فقط يه شلوار نصيب مجيد  شد  البته اونم  بچه با معرفتي بود

مهر ماه سال 1353فرا رسيد و موسم مدرسه  خوشحال بوديم نه به خاطر مدرسه  بلكه به خاطر تموم شدن  سه ماه كارگري...! دوباره مدرسه ..؟مدرسه ما ...  آن هم چه مدرسه ايي  ...دبستان خاقاني و معروف به خاقاني گدا ناظمي داشت ( آقاي فردوسي) كه شاه پرست بود

نامرد مارا ساعتها در حياط نگاه مي داشت تا سرود شاهنشاهي را آن طور كه او مي خواست بخوانيم وبعد راهي كلاس ميشديم  .. گاهي وقتها خوندن سرود  تا ظهر طول مي كشيد  (بعد ها مي گويم چه بلايي سرش آوردم)بعضي روزها  تا عصر فقط سرود مي خوانديم واز درس خبري نبود.

برادر مياني  مجيد در كلاس پنجم  همان مدرسه درس مي خواند و اصلا باما   كاري نداشت  البته چرا يادم مي آيد آن روز بستني يخي خريده بود و  نصف آن را به مجيد داد ...! آن هم به اين دليل كه بايد ميرفت سر كلاس ...؟ما هم دوتايي  نصفه بستني رو  خورديم  اينو خوب يادمه  چون بعدش از ناظم كتك  خورديم   اولين روز مدرسه در مهر ماه  1353 را با خوردن يك ته  بستني و يك سيلي سپري كرديم  ميدونين  چيه ما حتي كتك خوردنمون هم   پنجاه  پنجاه بود  ياعلي  

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:15 توسط محمد علی| |

هوالطيف

دو بهار  ديگرگذشت و ما ديگر هفت ساله شديم و به مدرسه  رفتيم يادم  نميره اواين روز مدرسه  من و مجيد تنها تنها در حياط ايستاده بوديم و گريه  مي كرديم  ساعت ده  صبح بود كه مادر مجيد اومد و در پشت پنجره كلاس نظار گر ما دوتا غريب شد و ما  خيلي  خوشحال شديم  اون  روز اولين آرزوي ما   براورده شد 

 مجيد جثه كوچكي داشت ولي زرنگ بود  خوب مي فهميد  مي بايست زندگي راخودش  راهبري كند  هميشه در  حياط مدرسه  گوشه ايي مي ايستاد و با خودش فكر مي كرد  ميدونين چيه  اصلا تقدير ما با هم كلاسي هامون يكي نبود اون روزا فقر  به بيشتر زندگي ها  حاكم بود ولي به دل ما بيشتر(عجب سري است يا مولا )

اولين سال مدرسه با هزار دغدغه و مشكلات خودش به سبب  ريز بودن ما و عدم دركمون از مشكلات با كمترين دردي كه به ياد  داريم گذشت .. چون  هنوز نو پا بوديم

تا اينكه تابستان  اولين  سال تحصيلي فرا رسيد  همه خوشحال بودند ولي  اين خوشحالي براي ما  دوامي نداشت چون  ما را براي  مثل هم نوعانمون زندگي كردن  به دنيا نياورده بودند  ما و امثال ما نا خواسته پا در اين عرصه گذاشته بوديم و براي ادامه بقائ خويش بايد تلاش مي كرديم   پس از همان كودكي روانه بازار كار شد يم 

مجيد در دكان بقالي اسماعيل آقا ومن در دكان جيگركي..... از ساعت 8 صبح تا بوق شب كار  و كار .......... آن هم نه شاگرد بقال  يا جيگركي بلكه  يك پادوي تمام عيار.؟ وضع من زياد بد نبود چون  كارم  مشخص بود ولي طفلك مجيد بايد در بقالي همه كاري ميكرد  اسمش بقالي بود  و فقط جون  آدميزاد نمي فروخت.

  يادم مياد مجيد بيچاره با آن دستان كوچك و نحيفش مي بايست سيصد گوله كوچك زغال مي ساخت و  آن ها را سه تا سه تا  به هم مي چسباند تا به اندازه يك گوله بزرگ شود و روزي صد تا  از اين  گلوله ها    (قالب دست بقال )   بايد تحويل مي داد و  ا ز  ترس بقال  جرات كم كاري هم نداشت ( البته بچه ايي نبود كه  بخواد كم كاري كنه )

هميشه  ظهر كه ميشد دور چشم  اوستا هامون  دوتايي يه نوشابه نصفه رو با چه لذتي مي خورديم تازه ميفهمم چقدر با هم ندار بوديم                                                                                       

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:44 توسط محمد علی| |

يا حق


روز هاي نخستين زندگي براي كودكي كه خودش سهمي در آمدن نداشت شروع شدانگار دنيا  جايي براي او

نداشت و به همين سبب با او بناي ناساز گاري را گذاشته و تا مي توانست به اوسخت  ميگرفت  

جثه كوچك و نحيف او را به هزار بلاي بي درمان  مبتلا كرد واورا تا جايي برد كه بزرگتر هايش  ديگر اميدي به

زنده بودنش نداشتند . اورا در حياط زير درخت انجير مي گذاشتند و  مي گفتند  :سبدي رويش بگذاريد تا گربه او

را نخورد .راست مي گفتند چون گربه ها به طمع غذا دائم روي سبد بازي مي كردند و ميثم هميشه به من

ميگفت كه تا امروز از نگاه گربه مي ترسد.

چند سالي را در بستر بيماري  سر كرد و تقريبا كسي به بهبودي اش اميد نداشت  نمي دانست كه اين چه

تقديري است كه خدا برايش رقم زده ولي  به رضاي او راضي بود اوبه هرمصيبتي و با تحمل بيماريهاي سخت پا

به عرصه پنج سالگي گذاشت ولي او هرگز اين پنج سال را به حساب عمرش نياورد.

  چون مادر به جاي او زنده بود و او فقط درد مي كشيد تازه داشت مي فهميد كه دور و برش  چه خبر است

 يادم مي آيد خانواده آنها آن روزجمع شش نفره اي را تشكيل مي داد كه  شامل پدري كه  مريض احوال بود 

و   كارگر . كه معمولا از بنيه مالي اش در حد متوسط بود  ولي نسبت به شغلش   زياد ديده نمي شد

مادري رنجور و نحيف  و بسيار مهربان داشت  يادم مياد مادر ميثم  در محله به فكر همه  پير زنها هم بود و خانه

شان هميشه به روي همسايه ها باز بود همه مادوست داشتيم مادري به مهربوني مادر اون داشته باشيم

 دو برادر ويك خواهر داشت كه    هر كدام در دنياي خودشان زندگي مي كردند او و خواهرش يك سال با هم 

فاصله داشتند و همديگر را خيلي دوست داشتند

و دوست من  آن  روز كوچك ترين عضو خانه بود
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:25 توسط محمد علی| |

به نام خدايي كه همين نزديكي هاست

 

 دوستان خوبم قصه  را از نقطه ايي شروع مي كنم  كه ب بسم الله  همه ماست  بخش كودكي رو از زبان خود

دوستم و  نوجوني رو من با خاطراتش مي گويم

 مجيد

سالها پيش در گوشه اي ازاين شهر بزرگ زني دور از چشم  خانواده   با دلي شكسته   و جسمي رنجور كه از

درد  به خود مي پيچيد در كنج خانه اش به انتظار شويش لحظه شماري مي كرد او بسيار درد ميكشيد  چون

لحظه  تولد نوزادش بود زمان به كندي مي گذشت و او بسيار خسته بود  چشم اميدش به روزنه در بود ولي  

اميدي هم نداشت روز ها و شبهاي بسياري را بياد مي آورد كه  در انتظار سپري كرده بود  و به اين وضع عادت

كرده بود تن نحيف و رنجور او بار ها اين رنج را در غربت  تجربه كرده بود  ولي اين بار غصه عجيبي دلش را آزار

مي داد انگار كسي منتظر اين نوزاد نطلبيده نبود به هر صورت او را به بيمارستان رساندند و  آمدند

و اين نوزاد در غربت در بيست  وسوم دي ماه 1345 بدون دعوت پاي به عرصه وجود گذاشت

و مادرش اميد وار به او مي نگريست دوروزي گذشت و  همه يادشان رفته بود مادر با دلهره لباسهايش را

پوشيده  و آماده بود تا به دنبالش آمده و با سلام و صلوات  به خانه اش ببرند

 ولي افسوس كه تمام شوق و شادي او به غصه تبديل شده بود  ... روز  از نيمه هم گذشته بود و او ديگر

منتظر كسي نبود. پرستار داد زد يك ماشين به طرف محله مي رود   و.... مادر سراسيمه گفت من هم مي آيم

و در اوج غربت  به طرف خانه حركت كرد

وقتي به خانه رسيد  همه چيز بسيار طبيعي و عادي بود و اين نوزاد نو رسيده اولين روزش را با كوهي از تنهايي

شروع كرد

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:27 توسط محمد علی| |

يه قصه بلند ( مقدمه )

سلام دوستان

قول داده بودم  متفاوت بيام  و اومدم 

 از امروز مي خوام  قصه  بهترين دوستمو كه  تا امروز از برادرم

هم بيشتر دوستش دارم بنويسم

مو به مو

 خودش ازم خواست

 فكر كنم  چهل تا  مطلب بشه

 حال داشتين بخونين

 نظر هم بدين

 تا انشالله با كمك شما بتونم  كتاب اونو به  خواست خودش بنويسم

ميدونين اون داره دستش از دنيا كوتاه ميشه  و از من خواست   يه بار

از گذشته اش عبور كنم

منم  خواستم  با شما  از اين قصه  رد بشيم

 يا علي

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:20 توسط محمد علی| |


Design By : Night Skin